تــــــــمآم دلخوشی دنیــــآی من این استــــ.... که ندانـــی و دوستت بدارمـــــــ.... وقتـــــی میدانـــِی و میرانیم... چیزی درونم فرو میـــــریزد.... چیزی شبیه غرور... خواهش میــــــکنم.... گاهی خود را به نفهمیـــــ بزن... و بگذار دوستت داشته باشم.... بعد از تو هیچ کس الفبای روح و قلب مرا نخواهد خواند... نمی گذارم... نمی خواهم... تو را... همین که هستی دوستت دارم... حتی سایه ات را... که می دانم هرگز به آن نخواهم رسید....
دلم کمی خدا می خواهد ...کمی سکوت...کمی آخرت...دلم دل بریدن می خواهد...کمی اشک...کمی آغوش آسمانی...دلم یک کوچه می خواهد بی بن بست !!و یک خدا تا کمی با هم قدم بزنیم!!فقط همین!!
گمان نمی کنم این دستها به هم برسند دو دل شکسته ی ما در انزوا به هم برسند ضریح و نذر را رها کن بعید می دانم دو دست دور به زور دعا به هم برسند کدام دست رسیده به دست دلخواهش که دستهای ژر از زخم ما به هم برسند فلک نجیب نشسته است و موذیانه به فکر که پیش چشم من چرا این دو به هم برسند نشانی ده بالا یادمان باشد مگر در دور در ان دورها به هم برسند