♥ نگار ♥
حوا ، یک سیب تو را به فرش رساند
یک سیب نیوتن را به عرش
من که دو سیب میکشم کجای قصه ام ؟
♥ نگار ♥
تو دستشویی عمومی پارک بودم که دیدم یکی داره در میزنه..... بعد از 10 ثانیه گفت : سلام چطوری؟
منم خجالت زده گفتم: خوبم مرسی!
گفت: چیکار میکنی؟
گفتم:آدم اینجا چیکار میکنه؟!؟
دوباره گفت :میتونم الان بیام اونجا؟
عصبانی شدم گفتم:نه هنوز خودم کار دارم
یهو دیدم داره میگه:"من بعدا بهت زنگ میزنم. الان یه دیوونه ای تودسشویی داره جواب سوالای منو میده
♥ نگار ♥
اگه کسیو دوس دارین رهاش نکنن ، نزارین بره ،
بگیرین بندازینش تو زیرزمین انقد با کمربند بزنینش و سیاهش کنید تا اعتراف کنه عاشقتونه !
خودم میدونم زیادی رمانتیکم ولی باور کنید اصن دسته خودم نیست
♥ نگار ♥
یه عمر دستات به سوی آسمون بود .....
برای دعا ..... البته نه برای خودت .... که برای ما ......
دعای تو و اجابت خدا پشتوانه ی همیشه ی ما بود ........
دستان پینه بسته ات را میبوسم .......
به پاس دعای یک عمرت فقط یک خواهش از خدا دارم :
نور چشمانم "" مادرم "" را از من نگیر ........
سلامتی همه ی مادرا .........