♥ نگار ♥
خدا جون هر دری و خواستی ز حکمت ببندی قبلش یه آلارمی ، نوتیفیکیشنی ، چیزی بده
له نشیم یه وقت لایه در!!!!
♥ نگار ♥
تو جاده شمال تو این سرازیری های پیچ در پیچ،
مامانم میگه مگه شمال تو نقشه بالا نیست ؟ میگم چرا ؟!
میگه پس چرا ما همش سرازی میریم ؟
♥ نگار ♥
عاقا ما یه دایی داریم وقتی باهاش اسم فامیل بازی میکنیم
اگه مثلا اسمو نوشته باشه شیوا فامیلو مینویسه شیوایی ،
اگه حیوونو بنویسه شیر اشیا رو مینویسه شیر پلاستیکی !
یه بارم حیوون با ک رو نوشته بود کک
حالا دیگه خودتون کک پلاستیکی رو تصور کنین دیگه !
♥ نگار ♥
یه سری آدما هستن که وسط امتحان بهت میگن فلان سوال رو برسون،
تو هم با هزار مشقت جواب اون سوال رو بهش میرسونی
بعده اینکه جواب سوال رو مینویسه بهت میگه مطمئنی درسته؟
ای کاش مجازات قتل اعدام نبود !
اون موقع بهش نشون میدادم جواب سواله درسته یا نه !
♥ نگار ♥
یادت هست مادر
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم...
یادت هست؟ شدی خلبان، ملوان، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی...
آقا شیره بشی...
خانوم طلا بشی...
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته باشم قورت بدهم
حتی بغض هایم را
♥ نگار ♥
به یارو میگم از اینجا چطوری میشه برم میدون ونک ؟
میگه باید بپرسی !
بهش گفتم به نظرت الان دارم آفتاب بالانس می زنم ؟
♥ نگار ♥
امروز تنه یه پسره یه شلوار دیدم ، با هر فرمولی حساب کردم که ببینم این شلوارو چطوری پاش کرده نفهمیدم …
لامصب فک کنم با پاشنه کش پوشیده بود !
♥ نگار ♥
هرکه با احساس شد خواهد شکست ، بگووو خببب !