یکی بود ... یکی نبود
دسته:گوناگون
57 کاربر

2820 پست

       
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت،
لیک شعری نسرود،
نه که معشوقه نداشت،نه که سرگشته نبود،
مدتی بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

یکی بود ... یکی نبود

گروه عمومی · گوناگون· 57 کاربر · 2820 پست
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
نیکبخت کسی است که روزگار آموزگارش باشد : استاد سعید نفیسی .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:36
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آنکه نمیتوان با مار گلاویز شد میتوان با نوای نی محسور کرد و به رقص آورد : استاد خانلری .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:30
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آنکه میتواند نسبت به نیکی دیگران ناسپاس باشد از دروغ گفتن هم باکی ندارد : شیللر .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:27
+5
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
خوشبختی یگانه چیزی است که میتوانیم بی آنکه خود داشته باشیم آن را به دیگرا هدیه کنیم : کارمن سیلوا .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:24
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
بعضی اشخاص چنان بر خود مغرورند که اگر عاشق شوند به خود بیشتر عشق میورزند تا به معشوق : لار شفوگو . {-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:20
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
زندگی برای هیچ کس آسان نیست. اما که چه؟؟؟ باید پشتکار و از همه مهمتر اعتماد به نفس داشته باشیم. باید باور کنیم که هر یک برای انجام کاری استعداد داریم و آن کار باید انجام شود : ماری کوری .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:17
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
آنجا که آزادی نیست اگر رای دادن چیزی را تغییر می داد، اجازه نمی دادند که رای بدهید : مارک تواین .{-35-}
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:14
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دیدگاه  •   •   •  1392/04/16 - 11:11
+4
saman
saman
فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن . خداوند خورشيد را در جايی نهاد که گرم کند ولی نسوزاند...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 16:48
+7
saman
saman
ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی، این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.برخاست و نماز کرد و دست بر دعا برداشت و گفت: الهی چنان که این پسر مرا بزرگ و عزیز داشت، اندر میان خلق او را بزرگ و عزیز گردان.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/15 - 16:06
+6