یکی بود ... یکی نبود
دسته:گوناگون
57 کاربر

2820 پست

       
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت،
لیک شعری نسرود،
نه که معشوقه نداشت،نه که سرگشته نبود،
مدتی بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

یکی بود ... یکی نبود

گروه عمومی · گوناگون· 57 کاربر · 2820 پست
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:45
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

بـچـه هـا بـخـونـیـد تـا تـهـشـو...
زیـبـاسـت...
اسـتـاد ادبـیـات بـا نـگـاهـی مـطـمـئـن بـه دانـشـجـویـانـش گـفـت: عـشـق چـیـسـت؟
کـلـاس در هـمـهـمـه ای فـرو رفـت و هـرکـس از گـوشـه ای چـیـزی مـی گـفـت
سـپـس از آنـهـا خـواسـت نـظـرات خـود را بـر روی کـاغـذ بـنـویـسـنـد و بـه او تـحـویـل دهـنـد
دخـتـر جـوانـی بـر روی آخـریـن صـنـدلـی کـلـاس بـی آنـکـه چـیـزی بـنـویـسـد اسـتـاد خـود را مـی نـگـریـسـت اسـتـاد پـوزخـنـدی زد و بـا طـعـنـه گـفـت:
حـضـور در کـلـاس بـرای نـمـره آوردن از ایـن درس کـافـی نـیـسـت.اگـر تـنـبـلـی را کـنـار بـگـذاریـد و کـمـی تـلـاش کـنـیـد مـجـبـور نـمـی شـویـد بـرای چـنـدمـیـن بـار ایـن درس را بـگـیـریـد!!!
تـعـدادی از دانـشـجـویـان نـگـاه اسـتـاد را دنـبـال کـردنـد تـا مـخـاطـب ایـن جـملـات را بـیـابـنـد و بـرخـی خـنـده ای کـردنـد
دخـتـر شـرمـنـده و خـجـالـت زده نـگـاهـش را از اسـتاد بـرگـرفـت و مـشـغـول نـوشـتـن شـد و بـعـد از مـدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت پـس از آنـکـه هـمـه ی کـاغـذ ها جـمـع شـد اسـتاد بـا صـدایی بـلـنـد شـروع بـه خـوانـدن آنـها کـرد و هـر جـمـلـه ای کـه از نظـرش جـای بـحث داشـت را روی تـابـلـو بـا خطـی درشـت می نـوشـت نـاگـهـان نـگـاهـش بـر روی بـرگـه ای ثـابـت مـانـد.حـالـت چـهـره اش دگـرگـون شـد و چـنـد لـحـظـه ای سکوت کرد و بعد با قدم هایی آرام و سنگین به کـنـار تـابـلـو رفـت و خـطـی بـر هـمـه ی جـمـلـه هـا کـشـیـد و نـوشـت "عـشـق وسـیـع تـر از قـضـاوت مـاسـت"
و بـعـد خیـره شـد بـه صـنـدلـی خـالـی آخـر کـلاس هـیـچ کـدام از دانـشـجـویـان مـتـوجـه عـلـت ایـن رفـتـار نـشـدنـد
امـا بـر روی کـاغـذی کـه دسـت اسـتـاد بـود ایـن چـنـین نـوشـتـه شـده بـود
"عـشـق بـرگـه ی امـتحـان سـفـیـدی اسـت کـه هـر تـرم خـطـی از غـرور بـر رویـش کـشـیـدی و نـخـوانـدی اش!
عـشـق امـروز ،روی صـنـدلـی آخـر کـلـاسـت مـرد!"

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 16:54
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مدتهاست

چتر منطق را بر سر گرفته ام!

تا باران عشق را تجربه نکنم!

دیگر توان مقابله با

تب و لرز برایم باقی نمانده است
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:33
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
تنها ” که باشی ؛


نه دلت دستمالی میشود


و نه خیالت انحصاری . .
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:32
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:16
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 16:10
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
هیچوقت با کسی که دوسش داری طولانی قهر نکن چون بی تو زندگی کردنو یاد میگیره......
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 13:20
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
عشق مثل پرواز است،
بالا رفتنش جسارت می خواهد،
بالا ماندنش لیاقت!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 13:18
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/1 - 13:14
+6