یکی بود ... یکی نبود
دسته:گوناگون
57 کاربر

2820 پست

       
شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت،
لیک شعری نسرود،
نه که معشوقه نداشت،نه که سرگشته نبود،
مدتی بود دگر کوچه ی مهتاب خیابان شده بود

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

یکی بود ... یکی نبود

گروه عمومی · گوناگون· 57 کاربر · 2820 پست
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
هر گوشه از خانه بوی تن توست

و تیک تیک ساعت شماته دار

به جای تو حرف میزند

و شکوه دارد از نبودنه تو

و ببین

من دیوانه وار پشت این

نقاب سکوت

سکنا گزیدم .
دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 09:26
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani

کم دانستن و پرگفتن مانند نداشتن و زیادخرج کردن است.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 09:24
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
عشقت که به دل گرفته‌ام چون جانش  

در دست و بــــه صبر می‌کنم درمانش

وز غــــــــــــــایت عزت که خیالت دارد  

در خـــــــــانه‌ی چشم کرده‌ام پنهانش
دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 09:23
+1
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
تقدیم به قناری های لال ( ناشنوایان)

 

در زمـستانی چـنیـن، آغاز را گم کرده ام .

آ سمان تاریک و من پرواز را گم کرده ام

درکـویـری زرد وبـی بـاران بـدون پـنـجره

من صـدای رعـد با ران ساز را گم کرده ام

صد قـفس رو ئیـد بر با ل قـناری هـای لال

بـگـذراز من شـرجی آ واز را گـم کـرده ام

کرشدم از این سکوت وتیشه را دستم دهید

نـغـمه ی فـرهـاد کـوه انـدازرا گـم کـرده ام .

این چه بیداری است ما را برده تا شهر دروغ

با دو پـلک بـاز خـوابِ نـاز را گـم کـرده ام

می رسـد آوای تـا رِ خـسته ام تـا پُـشت بام ؟

یـا که من حتی نُت این سـاز را گم کرده ام !
دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 09:21
+1
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
مادر ای زیباترین تصویر چشم انداز عشـق

مادر ای آرامــش رویایی پـرواز عشـق

ای که چشم هستی از روی تو روشن میشود

آفرینش با تو معنا می شود ای راز عشـق

با تو و آن چشمـــهای نازنینت مـــادرم

میشود یک عمراحساسم غزل پرداز عشق

دستهایم را بگیــــر و راهیم کن تا خـدا

با تو ایمانم تمـامست ای مرا اعجاز عشق

در کنارم باش تا پیـــدا کنم راهـی پس از

کوچه های بی کسی در کوچۀ دلباز عشق

لحظه ای بنشیـن ، کمی از آرزوهایـت بگو

تا بشوراند دلم را نغمــــــۀ آواز عشق

من هنوزم عاشق آغوشتم ، یادش بخیـــر

کودکیها و ، شب و ، لالایی و ، آغاز عشق
دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 09:19
+1
be to che???!!
be to che???!!
..يكي بود يكي نبود..

اوني كه بودتوبودي    كه توقلب تونبودمن بودم


..يكي داشت يكي نداشت..


اوني كه داشت توبودي    اوني كه جزتوكسيرونداشت من بودم


..يكي خواست يكي نخواست..


اوني كه خواست توبودي    اوني كه جزتوكسيرونخواست من بودم


..يكي رفت يكي نرفت..


اوني كه رفت توبودي    اوني كه جزتودنبال كسي نرفت من بودم

دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 01:17
+4
be to che???!!
be to che???!!

بچه ها خیلی میفهمند...
هر وقت من يك كار خوب مي كنم مامانم به من مي گويد بزرگ كه شدي برايت يك زن خوب مي گيرم.تا به حال من پنج تا كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تايش را به من داده است


حتمن ناسرادين شاه خيلي كارهاي خوب مي كرده كه مامانش به اندازه استاديوم آزادي برايش زن گرفته بود. ولي من مؤتقدم كه اصولن انسان بايد زن بگيرد تا آدم بشود ، چون بابايمان هميشه مي گويد مشكلات انسان را آدم مي كند.


در عزدواج تواهم خيلي مهم است يعني دو طرف بايد به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خيلي به هم مي خوريم.


از لهاز فكري هم دو طرف بايد به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولي مامانم مي گويد اين ساناز از تو بيشتر هاليش مي شود.
در عزدواج سن و سال اصلن مهم نيست چه بسيار آدم هاي بزرگي بوده اند كه كارشان به تلاغ كشيده شده و چه بسيار آدم هاي كوچكي كه نكشيده شده. مهم اشق است !


اگر اشق باشد ديگر كسي از شوهرش سكه نمي خواهد و دايي مختار هم از زندان در مي آيد من تا حالا كلي سكه جم كرده ام و مي خواهم همان اول قلكم را بشكنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.


مهريه و شير بلال هيچ كس را خوشبخت نمي كند. همين خرج هاي ازافي باعث مي شود كه زندگي سخت بشود و سر خرج عروسي داييمختار با پدر خانومش حرفش بشود دايي مختار مي گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شايد حقوق چتر بازي خيلي كم بوده كه نتوانسته خرج عروسي را بدهد. البته من و ساناز تفافق كرده ايم كه بجاي شام عروسي چيپس و خلالي نمكي بدهيم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتي مي خوري خش خش هم مي كند!


اگر آدم زن خانه دار بگيرد خيلي بهتر است و گرنه آدم مجبور مي شود خودش خانه بگيرد. زن دايي مختار هم خانه دار نبود و دايي مختار مجبور شد يك زير زميني بگيرد. ميگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پايين! اما خانوم دايي مختار هم مي خواست برود بالا! حتمن از زير زميني مي ترسيد. ساناز هم از زير زميني مي ترسد براي همين هم برايش توي باغچه يك خانه درختي درست كردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست.. از آن موقه خاله با من قهر است.


قهر بهتر از دعواست. آدم وقتي قهر مي كند بعد آشتي مي كند ولي اگر دعوا كند بعد كتك كاري ميكند.

دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 01:14
+3
be to che???!!
be to che???!!

ﺁﺩﻡ ﻫـــﺎﯼ ﺗﻨﻬﺎﯾـــــــﯽ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺷﻨﺎﺳــــــــﻢ

ﮐﻪ ﺗــــﻤﺎﻡ ﺩﻟﯿﻠﺸﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﺗــﻨﻬﺎﯾـــــﯽ

ﺗـــــــــــﺮﺱ ﺍﺯ ﺗﻨﻬﺎﺗــــــــــــﺮ ﺷـــــــــﺪﻥ ﺍﺳﺖ ...

ﻫَــﺮﮐﻪ ﻣــﯽ ﺧــﻮﺍﻫـﯽ ﺑـــﺎﺵ

ﺍﯾـﻦ ﻋﺎﺩﺕ ﻣُـــﺸﺘَــﺮﮎ ﺍﻧﺴـﺎﻧﻬــﺎﺳــﺖ

ﺗـــﻮ ﻧﯿــﺰ ، ﺭﻭﺯﯼ , ﺳــﺎﻋـﺘﯽ , ﻟـَﺤﻈــﻪ ﺍﯼ

ﺍﺣــﺴﺎﺱ ﺧـﻮﺍﻫـﯽ ﮐـﺮﺩ ﮐـــﻪ . . .

ﻫﯿــﭽﮑـَـﺲ ﺩﻭﺳـﺘﺖ ﻧَــﺪﺍﺭﺩ !...

دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 01:12
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 01:09
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
دیدگاه  •   •   •  1392/05/31 - 01:07
+3