♥ نگار ♥

در کافه تنهایی

همه می دانیم
وقتی
یک احمق
یک سنگ
ته چاه می اندازد
صدتا عاقل آن را نمی توانند
دربیاورند
اما شاید باورتان نشود
من همان احمقی هستم
که ته چاه
کسی افتاده ام
که صد تا عاقل نمی توانند
من را راضی کنند
که او به دردم نمی خورد
نمی دانم
شاید عاشق شده ام
وقتی
یک احمق
یک سنگ
ته چاه می اندازد
صدتا عاقل آن را نمی توانند
دربیاورند
اما شاید باورتان نشود
من همان احمقی هستم
که ته چاه
کسی افتاده ام
که صد تا عاقل نمی توانند
من را راضی کنند
که او به دردم نمی خورد
نمی دانم
شاید عاشق شده ام










