کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman
مردی نابینا زیر درختی نشسته بود!
پادشاهی نزد او آمد، ادای احترام کرد و گفت:قربان، از چه راهی میتوان به پایتخت رفت؟»
پس از او نخست وزیر همین پادشاه نزد مرد نابینا آمد و بدون ادای احترام گفت:آقا، راهی که به پایتخت می رود کدام است؟‌
سپس مردی عادی نزد نابینا آمد، ضربه ای به سر او زد و پرسید:‌‌ احمق،‌راهی که به پایتخت می رود کدامست؟
هنگامی که همه آنها مرد نابینا را ترک کردند، او شروع به خندیدن کرد.
مرد دیگری که کنار نابینا نشسته بود، از او پرسید:‌برای چه می خندی؟
نابینا پاسخ داد:اولین مردی که از من سووال کرد، پادشاه بود.
مرد دوم نخست وزیر او بود و مرد سوم فقط یک نگهبان ساده بود.
مرد با تعجب از نابینا پرسید:چگونه متوجه شدی؟ مگر تو نابینا نیستی؟
نابینا پاسخ داد: «‌رفتار آنها … پادشاه از بزرگی خود اطمینان داشت و به همین دلیل ادای احترام کرد… ولی نگهبان به قدری از حقارت خود رنج می برد که حتی مرا کتک زد. او باید با سختی و مشکلات فراوان زندگی کرده باشد.»
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:54
+5
saman
saman
دوسـت دارم خـلـوتـی بـاشـد . . .
تـو سـکـوت کـنـی . .،
و مـن لـبـریـز شـوم از دوسـت داشـتـن هـا
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:52
+5
saman
saman

من تمنا کردم
که تو با من باشی
تو به من گفتی
-هرگز-هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مرا غصه ی این هرگز کشت!


[حمید مصدق]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:49
+5
saman
saman
زندگی در گرو خاطره هاست
خاطره در گرو فاصله هاست
فاصله تلخ ترین خاطرهاست

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:41
+5
saman
saman

پا  می رفت


می رفت


می رفت…


غافل از دلی که جا مانده بود!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:39
+4
saman
saman

انگار
هزار سال منتظر بودم
بیایی پشت پنجره اتوبوس
برایم دست تکان بدهی،
تا این شعر را برایت بنویسم…


[لیلا کردبچه]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:38
+4
saman
saman

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه


راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد
نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس…از جدول کنار خیابون رفت بالا…نزدیک بود که چپ کنه…اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد


برای چندین ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: “هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!”


مسافر عذرخواهی کرد و گفت: “من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو آنقدر تو رو می‌ترسونه”


راننده جواب داد: “واقعآ تقصیر تو نیست…امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من ۲۵ سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!”

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:36
+4
saman
saman
چقدر سخته بخوای بی تفاوت از کنار کسی رد شی که

عجیب ترین حس دنیا رو باهاش تجربه کردی …


(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:33
+4
saman
saman

یادت برایم همانند قصه سیگار پیرمردیست…


که سالهاست میگوید نخ آخر است……!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:32
+4
saman
saman

نیامدن
هزار بهانه می‌خواست
و آمدن
یکی …


[سیدعلی صالحی]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/21 - 10:29
+2