کافه تنهایی
دسته:شعر و ادبیات
53 کاربر

3174 پست

       
اشعار خودم و دیگران
سخنان بزرگان
جملات عاشقانه
حرفهای دلتنگی
سخنان فلاسفه
------------------
پسندیدم یادت نره

امتیاز به گروه

[بروز رساني]

آخرين امتاز دهنده:


کاربران گروه

نمایش همه

مدیران گروه

کافه تنهایی

گروه عمومی · شعر و ادبیات· 53 کاربر · 3174 پست
saman
saman

نقش من در بازی دنیا سیاهی لشگر است
آتشی هستم که تنها حاصلش خاکستر است
ظاهرآ هستم میان مردم اما نیستم
نیستی هم از چنین بیهوده بودن بهتر است


[محتشم فتحی آذر]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:47
+4
saman
saman
پیری می گفت:
اگه می خوای جوان بمونی
دردهای دلتو فقط به کسی بگو که دوسش داری
و دوستت داره…
خندیدم و گفتم: پس چراتو جوان نموندی؟؟؟
پیر لبخندتلخی زد وگفت:
دوستش داشتم
دوستم نداشت…
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:45
+5
saman
saman

چه سکوتى دنیا را میگرفت


اگر هر کس به اندازه ى صداقتش سخن میگفت…

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:42
+3
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
saman
saman
اگر دلت گرفت سکوت کن !
این روز ها هیچکس معنای دلتنگی را نمی فهمد …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:39
+4
saman
saman
وقتی گوشه و کنایه میزنی ..
دلم تا ناکجا آباد دلتنگی میگیرد ..
ولی،
ای کاش حداقل میدانستی،،
چقدر در حرف هایی که با تو میزنم
دقت میکنم که مبادا برنجی …
چیزی که تو اصلا یاد نگرفته ای

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:34
+5
saman
saman

من و تو،
بـارهـا “زمان” را، در کافه‌ها و خیابان‌ها، فراموش کرده بودیم.
و حالا “زمان”
داشت از ما، انتقام می‌گرفت!


[گروس عبدالملکیان]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:31
+5
saman
saman

میخواهم تمام سیگارها را


زیر تابلوی “سیگار کشیدن ممنوع” دود کنم


تا باطل کنم قانونی را که معنای “درد”را نمیفهمد…


(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:16
+3
saman
saman

تا زمانی که ذهنت برده باشد،


جسمت بیگاری خواهد داد.


 

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:13
+4
nanaz
nanaz

ینی اگه روزی بفهمم کسی دوسم داشته و بهم نگفته
آنچنان میزنمش که بره سینه قبرستون
خب........ (بده) من اینجا دارم تو تنهایی از آمپاس شدید میمیرم بعد تو نمیای بگی؟
خب لامصب پاشو بیا بگو دیگه


دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:11
+5