یافتن پست: #آرام

محمد
محمد
آخـریـن بـار هـمـچـون عـکـاسـی زبـردسـت...
بـا عـدسـیِ خـیـالـم...
از نـزدیـک تـریـن زاویـه ؛
بـه آرام تـریـن شـکـل مـمـکـن نـگـاهـت کـردم !
سـرت را دقـیـق روبـروی لـنـز صـورتـم...
و خـورشـیـد را پـخـش صـورت مـهـربـانـت کـردم !
یـک شـاتِ رویـایـی بـرداشـتـم...
بـرای روزهـایـی کـه نـیـسـتـی !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/5 - 21:44
+5
زهرا
زهرا

نشستم به انتظار غروب تا یک دل سیر گریه کنم ، شاید کمی آرام شوم ، غروب آمد و بغض سد راه اشکهایم ، شب شد و هنوز نشکسته شیشه غمهایم،

دیدگاه  •   •   •  1392/09/5 - 19:19
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مراقب باشید
یک درصد دغدغه میتونه گند بزنه به نود و نه درصد آرامش!
دیدگاه  •   •   •  1392/09/5 - 19:04
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

ترکم مکن


حتی برای ساعتی


که دلتنگی چون بارانی


به آوارم فرو خواهد ریخت


و غبار


چون هاله ای،


جای پایت به شنها امیدم میدهد


و مژگانت آرامشم،


عزیزترین!


ترکم مکن حتی برای ثانیه ای،


وقتی تو نیستی


سرگردان سرگشته این سول مداومم


که باز خواهی گشت آیا؟؟؟

دیدگاه  •   •   •  1392/09/4 - 21:55
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
مادرم نماز می خواند و من آواز !
.
.
عقایدمان چقدر فرق دارد !
او خدای خودش را دارد منم خدای خودم را !
خدای او بر روی قانون و قاعده است و از قدیم همین بوده !
خدای من بر اساس نیازم و تجربیاتم است و هر روز کامل تر از دیروز است !
او خدا را در کنج خانه و معجزه می بیند !
من خدا را در آسمان ها و درون خودم ! در قطره ای باران ، بغض هایی پر از اشک ، در شادی از ته دل ! در ثانیه به ثانیه زندگیم !
او جلوی خدایش سجده میکند !
ولی من در آغوش خدایم آرام میگیرم !
نمی دانم
خدای من واقعی تر است یا او !
دین من بهتر است یا او...
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 17:36
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

بـچـه هـا بـخـونـیـد تـا تـهـشـو...
زیـبـاسـت...
اسـتـاد ادبـیـات بـا نـگـاهـی مـطـمـئـن بـه دانـشـجـویـانـش گـفـت: عـشـق چـیـسـت؟
کـلـاس در هـمـهـمـه ای فـرو رفـت و هـرکـس از گـوشـه ای چـیـزی مـی گـفـت
سـپـس از آنـهـا خـواسـت نـظـرات خـود را بـر روی کـاغـذ بـنـویـسـنـد و بـه او تـحـویـل دهـنـد
دخـتـر جـوانـی بـر روی آخـریـن صـنـدلـی کـلـاس بـی آنـکـه چـیـزی بـنـویـسـد اسـتـاد خـود را مـی نـگـریـسـت اسـتـاد پـوزخـنـدی زد و بـا طـعـنـه گـفـت:
حـضـور در کـلـاس بـرای نـمـره آوردن از ایـن درس کـافـی نـیـسـت.اگـر تـنـبـلـی را کـنـار بـگـذاریـد و کـمـی تـلـاش کـنـیـد مـجـبـور نـمـی شـویـد بـرای چـنـدمـیـن بـار ایـن درس را بـگـیـریـد!!!
تـعـدادی از دانـشـجـویـان نـگـاه اسـتـاد را دنـبـال کـردنـد تـا مـخـاطـب ایـن جـملـات را بـیـابـنـد و بـرخـی خـنـده ای کـردنـد
دخـتـر شـرمـنـده و خـجـالـت زده نـگـاهـش را از اسـتاد بـرگـرفـت و مـشـغـول نـوشـتـن شـد و بـعـد از مـدتی کاغذ خود را روی میز گذاشت و از کلاس بیرون رفت پـس از آنـکـه هـمـه ی کـاغـذ ها جـمـع شـد اسـتاد بـا صـدایی بـلـنـد شـروع بـه خـوانـدن آنـها کـرد و هـر جـمـلـه ای کـه از نظـرش جـای بـحث داشـت را روی تـابـلـو بـا خطـی درشـت می نـوشـت نـاگـهـان نـگـاهـش بـر روی بـرگـه ای ثـابـت مـانـد.حـالـت چـهـره اش دگـرگـون شـد و چـنـد لـحـظـه ای سکوت کرد و بعد با قدم هایی آرام و سنگین به کـنـار تـابـلـو رفـت و خـطـی بـر هـمـه ی جـمـلـه هـا کـشـیـد و نـوشـت "عـشـق وسـیـع تـر از قـضـاوت مـاسـت"
و بـعـد خیـره شـد بـه صـنـدلـی خـالـی آخـر کـلاس هـیـچ کـدام از دانـشـجـویـان مـتـوجـه عـلـت ایـن رفـتـار نـشـدنـد
امـا بـر روی کـاغـذی کـه دسـت اسـتـاد بـود ایـن چـنـین نـوشـتـه شـده بـود
"عـشـق بـرگـه ی امـتحـان سـفـیـدی اسـت کـه هـر تـرم خـطـی از غـرور بـر رویـش کـشـیـدی و نـخـوانـدی اش!
عـشـق امـروز ،روی صـنـدلـی آخـر کـلـاسـت مـرد!"

دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 16:54
+2
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
میگن آرامش یعنی هر وقت قهر کنی مطمئن باشی کسی جاتو نمی گیره …
ما که تا یه عشوه اومدیم طرف عروسی کرد رفت !
دیدگاه  •   •   •  1392/09/3 - 14:45
+1
Sajad Ghorbani
Sajad Ghorbani
پـــیـــدا کردن یک دخـــــــــتر " وفادار "

از پیداکردن : یک مارمولکِ پرنده، سخنگوی، يهودی، سرخابی، شاخدار، 55 ساله در اقیانوس آرام سخت تره
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 23:03
+7
محمد
محمد
به كجا می نگری ؟
بودنت تنها نيست،
تو خدار را داری و من آرامش چشمان تو را . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 22:16
+4
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/2 - 18:27
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ