ایستگاه اتوبوس ... منم و انتظار و ابهام رفتن ...!
بیقرار رفتن...
بهانه ات برای رفتن چه بچه گانه بود
چه بی قرار بودی زودتر بروی
از دلی که روزی
بی اجازه وارد آن شده بودی!
دختري که وقتي مسخره بازي درمياري،نگات مي کنه و چشمهاش برق مي زنه و زير لب مي گه عزيــــــزم...!!
دختري که روسري بد رنگ رو که براش خريدي سر مي کنه و مياد به ديدنت...!!
دختري که وقتي قدم مي زنيد و يه پسر خوش تيپ تر مي بينه، خودش رو بيشتر مي چسبونه بهت...!!
دختري که وقتي از همه شاکي هستي و داد مي زني ، هيچي نمي گه، فقط آروم دستتو مي گيره...!!
دختري که روز زن براش يه شاخه گل مي خري ، با به لبخند مي گه مهم خودتي...!! اين دخترو حــــق ندارياذيت کني...!حــــــــــــــــــق نداري
حسی مهبم
تمام دلت را قلقلک میدهد
که بغض کنی
تمام نفس های عمیق دنیا هم که جمع شوند
باز ریه های زندگی به خس خس افتاده
و کار از کار گذشته
به جایی از زندگی که رسیدی دیگر با خاطرات بازی نمیکنی
بلکه این خاطرات اند که با تو بازی میکنند !!!