یافتن پست: #ات

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ساقی امشب را به من می ده که سرمستی کنم

زان شراب کهنه میخواهم که بد مستی کنم

مست مستم کن که همچون مردگان خوابم برد

زنده می مانم ولیکن پشت بر هستی کنم

ساقی امشب گر ببندی دکه ات بر روی ما
نیم شب آیم به خم خانه و کج دستی کنم

من چو بیمارم شراب ناب تو بر من دواست

یک قدح مینوشم و چالاکی و چستی کنم

با ترازو کاسه ی صبر من و جام میم

کن یکی گر بیش خواهم من ز تو. پستی کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:46
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
گاهی صدای پای کسی.. نرمیه ی قلبی را قلقلک می دهد.. امان از روزی که باتری قلبی شارژ نشود..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:45
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دوست داشتن

آخرین دلیلِ دانایی‌ست

و عشق ...

همیشه علامتِ رستگاری نیست

و من گاهی اوقات مجبورم

به آرامشِ عمیقِ سنگ حسادت کنم
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:42
+1
*elnaz* *
*elnaz* *
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:40
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﺑﺮﺍ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺍﺱ ﺍﻡ ﺍﺱ ﺍﻭﻣﺪ

ﮔﻔﺖ : پسر ﺑﺨﻮﻥ ﺑﺒﯿﻨﻢ ﭼﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ !

ﻣﻨﻢ ﺍﻭﻣﺪﻡ ﺧﻮﺩﻡ ﻭ ﻟﻮﺱ ﮐﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ :D : ﻧﻮﺷﺘﻪ ﻋﺰﯾﺰﻡ

ﺳﺮﺭﺍﻫﺖ ﺩﺍﺭﯼ ﻣﯿﺎﯼ ﯾﻪ

... ﻣﺎﯼ ﺑﯿﺒﯽ ﻫﻢ ﺑﺮﺍ ﺑﭽﻪ ﺑﮕﯿﺮ ﺑﻮﺱ ﺑﻮﺱ :|

ﻋﺎﻗﺎ ﺗﺎ ﻣﺎ ﺍﯾﻨﻮ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﻣﺎﻣﺎﻧﻤﻮﻥ ﺑﺎ ﮐﻔﮕﯿﺮ ﮐﻮﺑﯿﺪ ﺗﻮ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺎﺑﺎﻡ :|

ﺑﺎﺑﺎﻣﻢ ﻧﺎﻣﺮﺩﯼ ﻧﮑﺮﺩ ﺩﯾﺴﻪ ﺑﺮﻧﺞ ﮐﻮﺑﯿﺪ :|

ﺗﻮ ﺳﺮﺵ ﯾﻌﻨﯽ ﯾﻪ ﺩﻋﻮﺍﯾﯽ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﮐﻪ ﻧﮕﻮ ﻭﻧﭙﺮﺱ :)))

ﺍﻻﻥ ﺭﻓﺖ ﻋﯿﻨﮑﺶ ﻭ ﺁﻭﺭﺩ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻃﺮﻓﻪ ﺑﺨﻮﻧﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﮐﯽ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﺱ ﺩﺍﺩﻩ ﻣﻦ :|


ﻓﺮﺍﺭ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﻻﻥ ﺍﺯ ﺗﻮ ﭘﺎﺭﮎ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﺮﺍﺗﻮﻥ ﭘﺴﺖ ﻣﯿﺰﺍﺭﻡ ... :D

ﻋﺠﺐ ﻫﻮﺍﯾﻪ ﻧﺎﺯﯾﻪ ... ^__^

کسی جا خواب سراغ نداره..:">؟؟؟ ^__^
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:31
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:24
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 18:18
+2
amir reza
amir reza
آخر ای دوست نخواهی پرسید
که دل از دوری رویت چه کشید
... سوخت در آتش و خاکستر شد
وعده های تو به دادش نرسید
داغ ماتم شد و بر سینه نشست
اشک حسرت شد و بر خاک چکید
آن همه عهد فراموشت شد
چشم من روشن روی تو سپید
جان به لب آمده در ظلمت غم
کی به دادم رسی ای صبح امید
آخر این عشق مرا خواهد کشت
عاقبت داغ مرا خواهی دید
دل پر درد فریدون مشکن
که خدا بر تو نخواهد بخشید

فریدون [!]..
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 17:30
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO

شراب خواستم…


گفت : ” ممنوع است ”


آغوش خواستم…


گفت : ” ممنوع است ”


بوسه خواستم…


گفت : ” ممنوع است ”


نگاه خواستم…


گفت: “ ممنوع است ”


نفس خواستم…


گفت : ” ممنوع است “


… حالا از پس آن همه سال دیکتاتوری عاشقانه ،


با یک بطری پر از گلاب ،


آمده بر سر خاکم و به آغوش می کشد


با هر چه بوسه ،


سنگ سرد مزارم را


و …


چه ناسزاوار


عکسی را که بر مزارم به یادگار مانده ،


نگاه می کند و در حسرت نفس های از دست رفته ،


به آرامی اشک می ریزد …


تمام تمنای من اما


سر برآوردن از این گور است


تا بگویم هنوز بیدارم…


سر از این عشق بر نمی دارم …

دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 14:25
+9
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/06/19 - 13:57
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ