یافتن پست: #ات

♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 10:55
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
روز انتقام نزدیکه . . .
یه روز میاد که یخچال میاد در اتاقمونو هی باز میکنه ، هی میبنده . . .
بعلههه )
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 10:40
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 10:33
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
در CARLO
چرا شماها اصن درك ندارین؟
بابا من لایك آورِ یه خانواده ام اونوخ شماها این لایكاتونو از من دریغ میكنین:D
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 10:25
+1
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 10:02
+2
nazli
nazli

امروز صبح بعد از مدتها تصمیم گرفتم با دوستم بریم ورزش کنیم!
گرمکن نارنجیمو پوشیدم و زدم بیرون
و حالا توجه کنید به تیکه‌های ملت :
نارنگی! کجا میری؟
… پرتقال! بدو تا نخوردمت!
هویج! مگه خرگوش دنبالت کرده؟
ته‌ سیگار!
رفتگر! برو ۹ شب بیا بابا!
چی‌توز موتوری!
سن ایچ و دیگر هیچ!
لینا توپی!! انقدر جون نده بابا!
اسمارتیز! بقیه دوستات کجان؟
بچه‌ها! بچه ها! گارفیلد!
الان کدوم مسئول باید رسیدگی کنه؟
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 03:38
+4
xroyal54
xroyal54
مادر، مبادا گرفته باشی که شهری را، به نماز آیات وا میدارم...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 01:00
+3
nazli
nazli



تلــختر از خود جدايي هـا

آنجايي است كه بعدها اون دو نفر

هي بايد وانمـود كنند كه چيزي بين شان نبــوده

كه هيچ اتفاقي نيفتاده

كه از هم ديگر هيچ خاطره اي ندارند...


دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:52
+5
xroyal54
xroyal54
دلم شکست! عیبی ندارد
شکستنی است دیگر،
می شِکند! اصلا فدای سَرت،
قضا و بلا بود از سَرت دور شد...
اشکم بی امان می ریزد!
مهم نیست! آب روشنی است!
خانه ات تا ابد روشَن *عشق من*...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/17 - 00:47
+4
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه، هیچ اتفاقی نمی افتد

روزها

همان طور به روودِ شب می ریزند

که شب ها

به سپیده ی روز...

نه پرده ای

به ناگهان کشیده می شود

نه سرانگشت شاخه ای

به هوای ماه می جنبد

نه تو

از راه می رسی!

*

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

مثلن این که:

تو با شاخه ای گل سرخ در دست هات

از راه برسی و ...!

نه،

عین روز روشن است،

تو رفته ای بازنگردی

و من

مانده ام پشت این همه کاغذسیاه

تا هر لحظه

به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد

فکر کنم!

حق

 

قصه‌ی کهنه دروغ بود

من و ما بچه‌گی کردیم؛

که به جای قصه خوندن؛ قصه رو زنده‌گی کردیم...

در ِ آرزو رو بستیم

دل‌امون به قصه خوش بود؛

رستم ِ کتاب کهنه ته قصه بچه‌کش بود...

حالا تو قحطی رویا اجاق ترانه سرده؛

کسی رو بخار شیشه دلُ نقاشی نکرده...

سر وُ ته زدن به دیوار

برگ آگهی ترحیم؛

یه نفر نوشته جمعه

رو همه برگای تقویم...
دیدگاه  •   •   •  1392/06/16 - 23:03
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ