یافتن پست: #ات

nanaz
nanaz
لبخند که میزنی

من زل میزنم به دست هایت ...

به ساعت ِ مچی طلایی ات،

به آستین پیراهنت،

تـــا فرو نروم در زمین


^

لکنت زبان هم بهانه خوبی ست

برای مزه مزه کردن اسمت...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 12:40
+8
nanaz
nanaz
گاهــی اوقات بـــی قانونی ؛

عجیب بیداد می کند در عاشقـــی ….

یکی دور می زند …

امــا …. دیگری جــریمه میشــود و تـــاوان میپردازد …

نمـــــیـدانــــی ،

چه دردی دارد !

وقـــتـی ..

حــــالـم ..

در واژه هــا هــم نــمی گنــــجــد …!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 12:39
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
همگی سلام
9 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 12:30
+2
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
√ به بعضی ها هم باید گفت:
ببین...!!
بـا اعصاب من بـازی نکن،بخـوام باهات بـازی کنــم،شهربـازی میشیا!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 11:25
+5
roya
roya
در CARLO
هـِــ ی غریبـــﮧ !
قیــآفت خیلـے آشنـآست
من و تو قبلا جـآیـے همدیگرو ندیدیــ م ؟
آهـ ـآن… یـ ـآدم اومــد
یــﮧ روزآیـے یــﮧ خاطره هـآیـے بـآ هم دآشتیم
یـآدمــﮧ اون موقع دم از عشق میزدے
هــﮧ … انقدر مــآت نگـ ـآم نکن
عشقت حسودیش میشــﮧ !
دســتات ارزونــی خودتــ..
رآستــے قبل رفتنت : دیگــﮧ هیچ حسـ ے بهت ندآرم
دیگــﮧ وقتــے دیدمت دلم نلرزید
خوآستم بدونـی!
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 10:31
+6
roya
roya
من کلبه ی خوشبختی تو را روزی با گلهای شوقم فرش خواهم کرد

و قشنگترین لحظه هایم را به پای ساده ترین دقایقت خواهم ریخت


تا بدانی عاشق ترین پروانه ات خواهم ماند . . .


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 10:08
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
باشه.....

آدمیم که عمل میکنم......

فقط چند دیقه صبر کن.....

با مدرک ثابت میکنم......

برو تو خصوصیات......
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 02:25
+3
nanaz
nanaz

به سلامتی اونهائی که دوست دارم رو درک می کنند


و اونو به حساب کمبودهات نمی ذارن
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 02:21
+7
*elnaz* *
*elnaz* *
{-19-}{-19-}{-19-}{-19-}
11 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 01:05
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
شاعر سکوت کرد به آخر رسیده بود

از قله های عشق به بستر رسیده بود

 از خود گریخت رفت به هر ﮐس که سر کشید

 تنها به یک نبودن دیگر رسیده بود 

برگشت خاطرات خودش را مرور کرد

 دوران تلخ شاعریش سر رسیده بود

 هی سعی کرده بود شروعی دوباره را

ا ز هر چه بد که بود به بدتر رسیده بود

 جرأت نداشت باز کند پوچ محض را

 تنها دویده بود و به یک در رسیده بود 

تعبیر عکس داد سرانجام مرد را

 خواب کلاغ که به کبوتر رسیده بود

 از دشمنان صراحت شمشیر زهر دار 

از دوستان صداقت خنجر رسیده بود

 از زن که علت همه ی هیچ مرد بود

 تنها عذاب و رنج مکرر رسیده بود

 شاعر هنوز آنور دنیا ادامه داشت

 هر چند زن به مصرع آخر رسیده بود
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 00:55
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ