یافتن پست: #ات

saman
saman


عالم همه زین میکده بیهوش برآمد




چون باده ز خم بیخبر از جوش برآمد






چندانکه گشودیم سر دیگ تسلی




سرپوش دگر از ته سرپوش برآمد






حرفی به زبان آمده صد جلدکتاب‌ست




عنقا به خیال که فراموش برآمد






ای بیخبران چارهٔ فرمان ازل نیست




آهی‌که دل امروز کشد دوش برآمد






بی‌مطلبی آینه‌، جمعیت دلهاست




موج‌گهر از عالم آغوش برآمد






کیفیت مو داشت‌ گل شیب و شبابت




پیش ازکفن این جلوه سیه‌پوش برآمد






این دیر خرابات خیالی‌ست که اینجا




تا شعلهٔ جواله قدح‌نوش برآمد






دون‌طبع همان منفعل عرض بزرگی‌ست




دستار نمود آبله پاپوش برآمد






بر منظر معنی‌که ز اوهام بلندست




نتوان به خیالات هوس ‌گوش برآمد






صد مرحله طی‌کرد خرد در طلب اما




آخرپی ما آن طرف هوش برآمد






از نغمهٔ تحقیق صدایی نشنیدیم




فریاد که ساز همه خاموش برآمد






دیدیم همین هستی ما زحمت ما بود




سر آخر کار آبلهٔ دوش برآمد






بیدل مثل کهنهٔ افسانهٔ هستی




زین گوش درون رفت و از آن گوش برآمد



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 14:41
+4
saman
saman

من و تو دیر زمانی است که خوب می دانیم

چشمه آرزو های من و تو جاری است

 ابرهای دلمان پربارند

کوه های ذهن و اندیشه ما پا برجا

دشت های دلمان سبز و پر از چلچله ها

روز ما گرم و شب از قصه دیرین لبریز

من و تو می دانیم

زندگی در گذر است

همچو آواز قناری در باغ

من و تو می دانیم

زندگی آوازی است که به جان ها جاری است

زندگی نغمه سازی است که در دست نوازشگر ما است

زندگی لبخندی است که نشسته به لبان من و تو

زندگی یک رویا است که تو امروز به آن می نگری

زندگی یک بازی است که تو هر لحظه به آن می خندی

زندگی خواب خوش کودک احساس من است

زندگی بغض دل توست به هنگام سحر

زندگی قطره اشکی است  فروریخته بر گونه تو

زندگی آن رازی است که نهفته است به چشم گل سرخ

زندگی حرف نگفته است که تو می شنوی

زندگی یک رویاست که به خوابش بینی

زندگی دست نوازشگر توست

زندگی دلهره و ترس درون دل توست

زندگی امیدی است که تو در نگاه من می جویی

زندگی عشق نهفته است به اندیشه تو

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی یک سفر است

زندگی جاده و راهی است به آن سوی خیال

زندگی تصویری است که به آئینه دل می بینی

زندگی رویایی است که تو نادیده به آن می نگری

زندگی یک نفس است که تو با میل به جانت بکشی

زندگی منظره است، باران است

زندگی برف سپیدی است که بر روح تو بنشسته به شب

زندگی چرخش یک قاصدک است

زندگی یک رد پایی است که بر جاده خاکی فرو افتادست

زندگی بوی خوش نسترن است

بوی یاسی است که گل کرده به دیوار نگاه من و تو

زندگی خاطره است

زندگی دیروز است

زندگی امروز است

زندگی آن شعری است که عزیزی نوشته است برای من و تو

زندگی تابلو عکسی است به دیوار اتاق

زندگی خنده یک شاه پرک است بر گل ناز

زندگی رقص دل انگیز خطوط لب توست

زندگی یک حرف است، یک کلمه

زندگی شیرین است

زندگی تلخی نیست

تلخی زندگی ما همچو شهد شیرین است

من و تو می دانیم

زندگی آغازی است که به پایان راهی است

زندگی آمدن و بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن خاموش به یک تنهایی است

من و تو می دانیم

زندگی آمدن است

زندگی بودن و جاری شدن است

زندگی رفتن و از بودن خود دور شدن است

زندگی شیرین است

زندگی نورانی است

زندگی هلهله و مستی و شور

زندگی این همه است

من و تو می دانیم

زندگی گرچه گهی زیبا نیست

یا که تلخ است و دگر گیرا نیست

رسم این قصه همین است و همه می دانیم

که نه پایدار غم است و نه که شاد می مانیم

زندگی شاد اگر هست و یا غمناک است

نغمه و ترانه و آواز است

بانگ نای باشد اگر یا که آواز قناری به دشت

زندگی زیبا است

من و تو می دانیم

اشک و لبخند همه زندگی است

ناله و آه و فغان زندگی است

آمدن زندگی است

بودن و ماندن و دیدن همه یک زندگی است

رفتن و نیست شدن زندگی است

این همه زندگی است

من و تو می دانیم

زندگی، زندگی است...



(سهرابسپهری)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 14:09
+4
saman
saman



گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود





وان چنان پای گرفتست که مشکل برود






دلی از سنگ بباید به سر راه وداع




تا تحمل کند آن روز که محمل برود






چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم




که اگر راه دهم قافله بر گل برود






ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست




همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود






موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست




که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود






سهل بود آن که به شمشیر عتابم می‌کشت




قتل صاحب نظر آنست که قاتل برود






نه عجب گر برود قاعده صبر و شکیب




پیش هر چشم که آن قد و شمایل برود






کس ندانم که در این شهر گرفتار تو نیست




مگر آن کس که به شهر آید و غافل برود






گر همه عمر ندادست کسی دل به خیال




چون بباید به سر راه تو بی‌دل برود






روی بنمای که صبر از دل صوفی ببری




پرده بردار که هوش از تن عاقل برود






سعدی ار عشق نبازد چه کند ملک وجود




حیف باشد که همه عمر به باطل برود






قیمت وصل نداند مگر آزرده هجر




مانده آسوده بخسبد چو به منزل برود



دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 13:44
+4
saman
saman


زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست

در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست

در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست

در صراط مستقیم ای دل کسی گمراه نیست

تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند

عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست

چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

صاحب دیوان ما گویی نمی‌داند حساب

کاندر این طغرا نشان حسبه لله نیست

هر که خواهد گو بیا و هر چه خواهد گو بگو

کبر و ناز و حاجب و دربان بدین درگاه نیست

بر در میخانه رفتن کار یک رنگان بود

خودفروشان را به کوی می فروشان راه نیست

هر چه هست از قامت ناساز بی اندام ماست

ور نه تشریف تو بر بالای کس کوتاه نیست

بنده پیر خراباتم که لطفش دایم است

ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیست

حافظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مشربیست

عاشق دردی کش اندربند مال و جاه نیست



آخرین ویرایش توسط saman در [1392/05/22 - 11:49]
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:48
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
صدای پایت 

خوش آهنگی بود برایم

عمیق تر از مثنوی

سکوتت گویاترین نجواهای عاشقانه و نگاهت صمیمی ترین پیوند 

@mohammadmahdi
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:37
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥

اگر دو تا بودی میذاشتمت روی چشمام

حالا که یک دونه ای جات همیشه تو قلبمه

@tiyam


دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:35
+5
saman
saman

شاعر شده­ ام اوج در اوهام بگیرم


هی رقص کنی از تنت الهام بگیرم


شاعر شده ­ام صبرکنم باد بیاید


تا یک غزل از روسری ­ات وام بگیرم


هی جام پس از جام پس از جام بیاری


هی جام پس از جام پس از جام بگیرم


آشوب شوی در دلم آشوب بیفتد


آرام شوی در دلت آرام بگیرم ...

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:21
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
مراحل درس خوندن من : گرفتن مشکلات و نواقص گل هاي قالي جمع کردن آشغال هاي ريز و درشت اطراف زمين ... خاک گيري گوشه هاي موبايل گرفتن چندين عکس با گوشي از خودم در حالت هاي مختلف ژست درس خوندن اس ام اس بازي با بچه هاي كلاس که هر کدوم چه قدر درس خوندن خوندن يادگاري هاي جزوه که رفقا سرکلاس نوشتن و در آخر هم خسه شدم و رفتم يه چيزي بخورم {-33-}
دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:16
+2
saman
saman

دلا بــسوز کــــه سـوز تو   کـــارهــا   بکــــند


نـــیاز  نیــــم  شبـــی دفع  صدبلا    بکـــــند


تــــــو با خدای خــــود اندازکارو دل خوش دار


کـــــه رحم  اگر نکند  مدعی  خــدا  بکـــــند


عتـــاب  یار   پریچهره   عــــاشقانه    بکــش


کــــه یکـــــ کرشمه تلافی صد جـفا  بکـــــند


طبیب عشق مسیحا دمست و مشفق لیـک


چـــو  درد  در  تــــو  نبیند کـــه را  دوا بکــــند


ز مـلـــک تا   ملکـــوتش    حجـــاب    بردارند


هــــر آنکـــه خدمت جام جهان  نما  بکـــــند


زبخت خفته  ملولم   بود   کـــــه    بیـــداری


بـــوقت  فاتحه  صبح   یـــک   دعـــا   بکــــند


بسوخت حــــافظـــ  و بویی به  زلف  یار نبود


مگـــــر دلالت این دولتـــش صــــــبا بکــــــند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 11:14
+3
saman
saman

طاير دولت اگر باز گذاري بکند
يار بازآيد و با وصل قراري بکند
ديده را دستگه در و گهر گر چه نماند
بخورد خوني و تدبير نثاري بکند
دوش گفتم بکند لعل لبش چاره من
هاتف غيب ندا داد که آري بکند
کس نيارد بر او دم زند از قصه ما
مگرش باد صبا گوش گذاري بکند
داده ام باز نظر را به تذروي پرواز
بازخواند مگرش نقش و شکاري بکند
شهر خاليست ز عشاق بود کز طرفي
مردي از خويش برون آيد و کاري بکند
کو کريمي که ز بزم طربش غمزده اي
جرعه اي درکشد و دفع خماري بکند
يا وفا يا خبر وصل تو يا مرگ رقيب
بود آيا که فلک زين دو سه کاري بکند
حافظا گر نروي از در او هم روزي
گذري بر سرت از گوشه کناري بکند

دیدگاه  •   •   •  1392/05/22 - 09:47
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ