یافتن پست: #ات

mah3a
mah3a
به سلامـــــتی رفتگری که دیشــــــب تمام شهر مهمونِ خونــــــــش بودن!
بدون کوچکترین مراعاتــی خوردن.... ریخـتن... پاشیدن... ســوزوندن... آتیـــــش زدن..

همه کــه رفتن خونه هاشون بدون اینکــــه کسی بفهمه جاروشو دست میگیـره تا صبح تو تنهایی خودش شهرش رو تمیـــیز میکنه !
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 22:58
+7
نیوشا
نیوشا
در ترول
واسه کیا پیش اومده؟؟
2 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 22:53
+8
mah3a
mah3a
آدمها تو را نميفهمند…
تنها ترجمه ات ميكنند…
آن هم به زبان خودشان!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 22:50
+7
jalal
jalal
خیلی زیاد درگیر روزمرگی زندگی شده ایم. اما اگر کمی از بالاتر به زندگی نگاه کنیم زندگی فقط به اندازه نگاه کردن به این عکس طول می کشد. این مدت کم ارزش بغض و کینه و دشمنی با همدیگر را دارد؟ بهتر نیست از فرصت کم برای مهربانی با همدیگر استفاده کنیم؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 22:05
+7
ali rad
ali rad
دلم که گرفته باشد ، با صدای دستفروش دوره گرد هم گریه میکنم

چه برسد به مرور خاطرات با هم بودنمان ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:43
+2
☺SAEED☻
☺SAEED☻
من هیچوقت نفهمیدم چرا آدما زیرِ پتو احساس امنیت میکنن...
حالا گیریم یه قاتل اومد توی اتاق خواب بعد حتما ًمیگه:
«الان اومــــــدم بکــــشمـــــــِــــت... اَه لعنتی پتو داره نمیشه!
3 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:33
+5
ronak
ronak
من خاطره ی خانه ات را هم از حافظه ی کفش هایم پاک خواهم کرد...
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:22
+6
siavash
siavash
یکی از دوستان که مدتی پیش به عنوان مدرس در یکی از دانشگاه ها مشغول به کار شده بود از خاطرات دوران تدریسش نقل میکرد:

سر یکی از کلاس هایم توی دانشگاه ، دختری بود که دو ، سه جلسه اول ،ده دقیقه مانده بود کلاس تموم بشه ، زیپ کوله اش رو میکشید و میگفت :

استاد ! خسته نباشید !!!

البته من هم به شیوه همه استاد های دیگه به درس دادن ادامه میدادم و توجهی نمی کردم!

یه روز اواخر کلاس زیر چشمی میپاییدمش ! به محض این که دستش رفت سمت کوله ، گفتم :

خانوم !!! زیپتو نکش هنوز کارم تموم نشده !!!!!

همه کلاس منفجر شدن از خنده ،

نتیجه این کار این بود که دیگه هیچ وقت سر کلاس بلبل زبونی نکرد!!!!

هیچ وقت هم دیگه با اون کوله ندیدمش توی دانشگاه !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:19
+4
☺SAEED☻
☺SAEED☻
تو زن شدی، نه برای در حسرت ماندن یک بوسه ...
برای خلق بوسه ای از جنس آرامش...
تو زن نشدی که همخواب آدم های بیخواب شوی ...
تو زن شدی که برای خواب کسی رویا شوی ...
تو زن نشدی که در تنهایی ات حسرت آغوشی عاشقانه را داشته باشی ...
تو زن شدی تا آغوشی در تنهایی ِ عشقت باشی ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 21:11
+4
Mitra Mohebbi
Mitra Mohebbi
یه مرد احمق به یه زن میگه ساکت باش اما یک مرد دانا به یه زن میگه نمی دونی وقتی لبهات بسته اند چقدر خوشکل میشی
دیدگاه  •   •   •  1390/12/24 - 20:59
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ