یافتن پست: #ات

ॐ SərViiiN ॐ
ॐ SərViiiN ॐ
مـَــــرد شدن حـاصل ِ یـک لــقـاح ِ اتفـاقیست . . . امــا مـَـرد بار آمــدن و زیستــن ، حاصل ِ تلاش و غلبــه بر سختــی هــاست{-9-}{-9-}{-9-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 11:38
+3
مهسا
مهسا
چقدرعجيبه که تا مريض نشي کسي برات گل نمي ياره تا گريه نکني کسي نوازشت نمي کنه تا فرياد نکشي کسي به طرفت برنمي گرده تا قصد رفتن نکني کسي به ديدنت نمي ياد و تا وقتي نميري کسي تورو نمي بخشه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 03:05
+9
حمید
حمید
بچه ها در نهار خوری مـدرسـه به صف ایسـتاده بودند . سـر مـیز یه سـبد سـیب بود که روش نوشته بود : فقط یکی بردارید خدا ناظر شمـاسـت .
در انتهای مـیز یک سـبد شیرینی و شکلات بود . یکی از بچه ها روش نوشت : هر چند تا مـیخواهید بردارید! خدا مـواظب سـیب هاسـت!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:43
+1
مهسا
مهسا
یارو گیتار الکتریک تو اتاقم دیده میگه تو هم شیطان پرست شدی؟؟ مملکته داریم؟{-34-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:34
+6
مهسا
مهسا
از فاصله دور پلـــیس واسم دست تکون میده و ابراز ارادت میکنه ! خیلی آدمای با محبتی هستــن ! چطوری از این فاصله منو شــــناختن !؟ یکیشون جوگیر میشه تا وسط جـــاده میاد! با حرارت خاصی واسم دست تکــون میده !!! چراغ میزنم وبا حرکت دست به ابرازعلاقه شون جـــواب میدم ! دفترچه و خودکار تو دستشه ؛ میخواد ازم امـــضا بگیره ، اما الان وقت ندارم باشه واسه بعـــد ! اشک تو چشام حلقه میزنه از این همه احساسات پاک و بی آلایش{-18-}{-5-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:13
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
به رشتیه گفتند:چندتا بچه داری؟

در حالی که چهار تا انگشت نشان می داد گفت:سه تا!!!

گفتند:انگشتاد می گند چهارتا بچه داری اماتومی گی سه تا!!!

گفت:یکیش مال من نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:03
+3
مهسا
مهسا
زن خطاب به شوهرش: عزیزم قبول داری که تو شجاعت مثل شیر هستی؟ مرد: مسلماً! _ :تو سرعت عمل مثل پلنگی؟ + : خوب معلومه! _ :تو هیبت مثل ببر ؟ + :مگه شک داری! _ :تو بلند پروازی مثل عقابی؟ + :این از صفات بارز منه! _ :تو محبت مثل مرغ عشقی؟ + :قربونت برم اینو که دیگه خودت میدونی! _ :تو دل رحمی مثل گنجشکی؟ + :دیگه خجالتم میدی ها! _ :پس کلاً قبولی داری به اندازه یه باغ وحش حیونی؟{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 02:00
+6
مهسا
مهسا
تو یه جمعی با ابجیم و چند نفر دیگه نشسته بودیم نوشابه وسط بود من دستم خورد بهش ریخت ابجیم برگشت گفت : یعنی شعورت در حد هویج اسکاتلندیه منم خوشحال که آخ جون سوتی گرفتم برگشتم بهش گفتم :اسکاتلند که هویج نداره اونم برگشت گفت : توام که شعور نداری{-7-}{-7-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 01:55
+5
مهسا
مهسا
داشتم پروژه دانشگاه رو درست میکردم ... بابام اومد تو اتاقم میگه : این چیه؟ میگم:یه قطعه الکتریکی میگه: کارش چیه؟ میگم:توضیحش سخته زرت گذاشت زیر گوشم و گفت : فکر کردی اون موقع که 3 سالت بود و میپرسیدی بابا من چطور درست شدم توضیحش آسون بود{-18-}{-18-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 01:48
+6
حمید
حمید
زن به شـوهر : مــن احمــق بودم کــه باهات ازدواج کــردم !
مــرد : عزیزم چرا عصبانی مــی شـی ! خب مــن هم عاشـقت بودم اینو نفهمــیدم !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/29 - 01:36
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ