یافتن پست: #ادم

محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
تو صف عابر بانک وایسادم،یارو اومده میگه شما توی صف هستی؟ پـَـــ نــه پـَـــ وایسادم اینجا که شما پول که گرفتی انگشتت رو با زبون من خیس کنی و پولات رو بشماری.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:58
+2
pooriya jooon
pooriya jooon
داشتم ميرفتم باشگاه وسط راه يادم اومد يه چيزي رو يادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو بازكرده با تعجب ميپرسه قاسم تويي؟!!!نرفتي باشگاه؟ ميگم:پَــــ نَ پَــــ قاسم رسيد من ديليوريشم�
دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 16:06
+1
Romantic
Romantic
در Romantic
تنهایی ادمها به دریا عمق داره...ولی پر کردنش بایه لیوان محبت ممکنه...
4 دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 01:26
+3
-1
سحر
سحر
بدون شرح
10 دیدگاه  •   •   •  1390/11/11 - 00:36
+6
vahid
vahid
دختر خاله ام معلّم بود. می گفت یه بار تو امتحان جغرافیا سؤال دادم: "آیا می دانید طولانی ترین رود ایران چه نام دارد؟"
یه شاگرد هم تو ورقه اش نوشته بود "بله".
پ.ن: نمره شو داده بود به بچه.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 16:04
+2
sahar
sahar
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد خطی ننویسم که آزار دهد کسی را که تنها دل من ؛ دل نیست
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:10
+6
sahar
sahar
1000بار900جمله ی عاشقانه را در 800 جای مختلف به 700 زبان و با 600 شکل پیش 500نفر طرح کردم و400 تای آن ها 300 جمله را به 200 زبان در 100 برگ ترجمه کردند90 تای آن ها را در 80 روز روزی 70 دفعه برای خودم نوشتم60 تای آن ها را آموختم50 بار 40روز روزی 30 دفعه تکرار کردم 20 بار 10 سوال به مدت 9 روز تکرار کردم به 8 سوال 7بار 6جواب دادم در فاصله ی5روز دارای 4بار 3جا در مدت 2 روز تو را دیدم و عاشقانه نگاهت کردم تا روزی برسد که من یک بار بگویم دوستت دارم
2 دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 15:05
+8
vahid
vahid
دختر خاله ام معلّم بود. می گفت یه بار تو امتحان جغرافیا سؤال دادم: "آیا می دانید طولانی ترین رود ایران چه نام دارد؟" یه شاگرد هم تو ورقه اش نوشته بود "بله". پ.ن: نمره شو داده بود به بچه.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 14:06
+1
sasan pool
sasan pool
شوهر مریم چند ماه بود که در بیمارستان بسترى بود. بیشتر وقت‌ها در کما بود و گاهى چشمانش را باز مى‌کرد و کمى هوشیار مى‌شد. امّا در تمام این مدّت، مریم هر روز در کنار بسترش بود.یک روز که او دوباره هوشیاریش را به دست آورد از مریم خواست که نزدیک‌تر بیاید. مریم صندلیش را به تخت چسباند و گوشش را نزدیک دهان شوهرش برد تا صداى او را بشنود. … شوهر مریم که صدایش بسیار ضعیف بود در حالى که اشک در چشمانش حلقه زده بود به آهستگى گفت: «تو در تمام لحظات بد زندگى در کنارم بوده‌اى. وقتى که از کارم اخراج شدم تو کنار من نشسته بودى. وقتى که کسب و کارم را از دست دادم تو در کنارم بودى. وقتى خانه‌مان را از دست دادیم، باز هم تو پیشم بودى. الان هم که سلامتیم به خطر افتاده باز تو همیشه در کنارم هستى. و مى‌دونى چى می‌خوام بگم؟» مریم در حالى که لبخندى بر لب داشت گفت: «چى مى‌خواى بگى عزیزم؟» شوهر مریم گفت: «فکر مى‌کنم وجود تو براى من بدشانسى میاره!»
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 13:32
+1
vahid
vahid
مي خواستم عشق و محبتم راهم چون پيكاني به سوي قلبت شليك كنم، متآسفم كه نتونستم چون پيكانم مدل 56 بود تحويلش دادم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/10 - 01:38
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ