یافتن پست: #از

saeed
saeed
امان از این بوی ِ پاییز و آسمان ابری !

که آدم نه خودش میداند دردش چیست و نه هیچکس ِ دیگری …

فقط میدانی که هر چه هوا سردتر میشود ،

دلت آغوش ِ گرمتری میخواهد
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 11:29
+3
be to che???!!
be to che???!!
دلــــم پـــايــــــيــز ميخـــواهد




ترجيـــحا آبـــــان مـاه




بــــــاران هـم ببـــارد




و تنــــــهـــايـــي




دلـــــم قــدم زدن ميــخواهد




از اينـــجا تـــا خود بي رمـــقي




تـــا جايي كه نايـي براي ادامه نــماند




تـــا اوج لمـس رنـــگ بــرگــــــ ــــ ـ ها




تـــا نهــــايت استـشمام خوشـــبوترين عطــر جهـان




لا به لاي درخــتان نيمه برهــنه نـــم خـورده




دلــــم بدجــور بي تاب پــ
ايــــــيــز اســت




فصـــــل مــــــــن ، زود بــيـــــا

دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 11:23
+3
saeed
saeed

وقتی یه آدم میــــــــگه


هیچ کس منو دوســــــــت نداره


منظورش از هیچ کــــس


یک نفــــــــر بیشتر نیست


همون یه نفری که برای اون همه کســــــــه…

دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 11:15
+1
sara
sara
در CARLO
تــو را نگــاه مــی‌کنــم کــه خفتــه‌ای کنــار مــن

پــس از تمــام اضطــراب، عــذاب و انتظــار مــن

تــو را نگــاه مــی‌کنــم کــه دیــدنــی‌تــریــن تــویــی

و از تــو حــرف مــی‌زنــم کــه گفتنــی‌تــرین تــویــی

مــن از تــو حــرف مــی‌زنــم، شــب عــاشقــانــه مــی‌شــود

تــو را ادامــه مــی‌دهــم، همیــن تــرانه مــی‌شــود. . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:58
+6
sara
sara
در CARLO
داغتـــریـن آغــــوش هـــا را از تـنــتـــــ

و شیـریـــن تـریــن بوســــه هـــا را از لبـــانـتـــــ

بیـــرون میکشـــم . . .

بــه تـلـــافـی تمـــامـ ِ روزهــایـــی کـــه

میخــــواهمتــــ و نیسـتـــی . . .
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:54
+7
sara
sara
در CARLO
آغــوش من فقـــط به انــدازه تــــــو جــا دارد ...

این تمـــام لـــذت مــن است ...

وقتــی با اصـــرار مــرا می خــوانــی ...

آغــوش مــن فقــط به انــدازه تــــو جــا دارد و بس !

بـــاور نمــی کنــی ...؟

همــین لحــظــه

چشــمهــایت را ببنـــد ...

خیــال مــرا در آغــوش بکــش ...

ببیــن لبـریـز می شــوی از عـشــق ...

از مــــن ...

از نیــازی آمیــختــه به شـــرم ...
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:52
+4
saeed
saeed
من هم شبی به خاطره تبدیل میشوم
خط میخورم زهستی و تعطیل میشوم
من هم شبی به خواب زمین میروم فرو
بر دوش خاک حامله تحمیل میشوم
من هم شبی قسم به خدا مثل قصه ها
با فصل تلخ خاتمه تکمیل میشوم
قابیل مرگ، نعش مرا میکشد به دوش
کم کم شبیه قصه هابیل میشوم
حک میکند غروب، مرا شاعری به سنگ
از اشک و آه و خاطره تشکیل میشوم
یک شب شبیه شاپرکی می پرم ز خاک
در آسمان به آیینه تبدیل میشوم
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:52
+1
sara
sara
در CARLO
بــه چــــه مــانـنـد کنــم خلـــوت آغـــوش تـــو را ؟

بــه یکــی بســـتر گــل ؟


بــه پـرسـتـشـگـه عشــــــق ؟


یـا بـه خلــوتــگــه جــانــهـا کـه غــم از یــاد بـــرد ؟


بــه نـفـــس هــای بـهـــار ؟


یــا بــه یــک خـرمــن یـاس


کــه نـســیـــم خـوش آن را ، همــه جــا بــاد بــرد؟


بــه چــه مــانــنــد کـنـــم؟
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:50
+4
saeed
saeed



اون رفت بدون اینکه.......


اون رفت خیلی راحت تر از اونی که فکرشو می کردم

یادم می یاد یه روز بهم گفت بدون من می میره

اما حالا...

کو؟ کجاست؟

کو اونی که می گفت بدون من می میره؟

می دونی چیه؟

دلم واسه خودم خیلی می سوزه وقتی یادم می یاد چه جوری حاضر بودم

زندگیموبهش بدم.

حتی قطره های اشکمو ندید

همون اشکایی که هر موقع از چشمام جاری می شد می گفت:وقتی گریه می

کنی و این اشکا روگونه هات می لغزه انگار آسمون رو سرم خراب می شه اما

چه آسون از کنار قطره قطره ی اشکام

گذشت و هیچ اعتنایی نکرد.

منم همه ی اشکامو تو یه تنگ بلور جمع کردم یه گل شقایقم پر پر کردم و ریختم

روش آخه می گن اینجوری مسافرت خیلی زودتر بر می گرده . شاید این جوری

باشه گرچه تا حالا این اتفاق نیفتاده.

ولی حیفه اشکام آخه خودم اونو تو اشکام دیدم و می دونم اگه از چشمام بیفته

دیگه نمی بینمش.

پس اشکامو پیش خودم نگه می دارم تا اگه شاید یه روزی برگشت اون تنگ

بلورو نشونش بدم و بگم:

بی انصاف ببین دونه به دونه ی این اشکا رو واسه تو ریختم

واسه تویی که به قول خودت تحمل دیدن حتی یه قطرشو نداشتی

دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:46
+2
saeed
saeed
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بارعاشقپسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکربرازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت ووقتی لبخند می زد، چشمانشبه باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی ازدانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبختعروس و دامادچشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حالورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمامپس اندازشدر آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخرلبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای مننگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد
X
دیدگاه  •   •   •  1392/07/1 - 10:44
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ