یافتن پست: #از

roya
roya
در CARLO

شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟
استاد گفت: به گندم زار برو و پرپشت ترین و زیباترین خوشه گندم را برایم بیاور. امّا یادت باشد نمی توانی برای چیدن خوشه به عقب برگردی!
شاگرد به گندم زار رفت، امّا آخر سر دست خالی بازگشت! به استادش گفت: نتوانستم زیباترین خوشه گندم را پیدا کنم.. مدام به امید پیدا کردن خوشه زیباتر جلو رفتم، امّا نشد...

استاد گفت: عشق یعنی همین..!
شاگرد گفت: حالا استاد، ازدواج چیست؟

استاد گفت: این بار به جنگل برو و بلندترین درخت را برایم بیاور، امّا یادت باشد همانند دفعه قبل نمی توانی به عقب برگردی!
شاگرد رفت و سریع با یک درخت بلند برگشت و گفت: از ترس اینکه مبادا مانند دفعه قبل دست خالی برگردم، اوّلین درخت بلند را بریدم و آوردم!

استاد گفت: ازدواج هم یعنی همین!!

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:24
+3
saman
saman

غم دل با که بگویم که مرا یاری نیست


جز تو ای روح روان، هیچ مددکاری نیست


غم عشق تو به جان است و نگویم به کسی


که در این بادیه غمزده، غمخواری نیست


راز دل را نتوانم به کسی بگشایم


که در این دیر مغان رازنگهداری نیست


ساقی، از ساغر لبریز می دم بربند


که در این میکده می زده، هوشیاری نیست


درد من، عشق تو و بستر من، بستر مرگ


جز توام هیچ طبیبی و پرستاری نیست


لطف کن، لطف و گذر کن به سر بالینم


که به بیماری من جان تو، بیماری نیست


قلم سرخ کشم بر ورق دفتر خویش


هان که در عشق من و حسن تو، گفتاری نیست

دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 16:00
+3
saman
saman

نه هر که چهره برافروخت دلبری داند


نه هر که آینه سازد سکندری داند


نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست


کلاه داری و آیین سروری داند


تو بندگی چو گدایان به شرط مزد مکن


که دوست خود روش بنده پروری داند


غلام همت آن رند عافیت سوزم


که در گدا صفتی کیمیا گری داند


وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی


وگرنه هر که تو بینی ستمگری داند


بباختم دل دیوانه و ندانستم


که آدمی بچه ای شیوه ی پری داند


هزار نکته ی باریکتر ز مو اینجاست


نه هر که سر بتراشد قلندری داند


مدار نقطه ی بینش ز خال توست مرا


که قدر گوهر یکدانه جوهری داند


به قد و چهره هر آنکس که شاه خوبان شد


جهان بگیرد اگر دادگستری داند


ز شعر دلکش حافظ کسی بود آگاه


که لطف طبع و سخن گفتن دری داند
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:57
+2
saman
saman
شبی یاد دارم که چشمم نخفت

 

شنیدم که پروانه با شمع گفت




که من عاشقم گر بسوزم رواست



تو را گریه و سوز باری چراست؟




بگفت ای هوادار مسکین من



برفت انگبین یار شیرین من




چو شیرینی از من بدر می‌رود



چو فرهادم آتش به سر می‌رود




همی گفت و هر لحظه سیلاب درد



فرو می‌دویدش به رخسار زرد




که ای مدعی عشق کار تو نیست



که نه صبر داری نه یارای ایست




تو بگریزی از پیش یک شعله خام



من استاده‌ام تا بسوزم تمام




تو را آتش عشق اگر پر بسوخت



مرا بین که از پای تا سر بسوخت




همه شب در این گفت و گو بود شمع



به دیدار او وقت اصحاب، جمع




نرفته ز شب همچنان بهره‌ای



که ناگه بکشتش پری چهره‌ای




همی گفت و می‌رفت دودش به سر



همین بود پایان عشق، ای پسر




ره این است اگر خواهی آموختن



به کشتن فرج یابی از سوختن




مکن گریه بر گور مقتول دوست



قل الحمدلله که مقبول اوست




اگر عاشقی سر مشوی از مرض



چو سعدی فرو شوی دست از غرض




فدائی ندارد ز مقصود چنگ



وگر بر سرش تیر بارند و سنگ




به دریا مرو گفتمت زینهار



وگر می‌روی تن به طوفان سپار!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:52
+2
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
رﻭﯼ ﺻﺤﺒﺘﻢ ﺑﺎ ﺍﻭﻥ ﺑﭽﻪﯼ ۱۵ ﺳﺎﻟﺴﺖ ﮐﻪ ﺗﻮ ﻓﯿﺴﺒﻮﮎ
ﺍﺳﺘﺎﺗﻮﺱ ﺯﺩﻩ
.
.
“ ﺯﻧﺪﮔﯽ، ﭼﺮﺍ ﺍﻧﻘﺪ ﻣﻨﻮ ﺧﺴﺘﻪ ﻣﯿﮑﻨﯽ”
.
ﭼﯽﺷﺪﻩ عمو؟
ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻣﺎﻧﺖ ﻓﺮﺳﺘﺎﺩﺗﺖ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﯼ؟
,,
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:52
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
به مامانم میگم : شام چی داریم ؟

میگه : آنچه گذشت !

میگم : غذای جدیدِ ؟!

میگه : عارع

میگم : خو حالا چیا داره توش ، واسه سلامتی خوبه ؟ :O)

میگه : هرچی تو این هفته پختم و کوفت نکردی رو قاطی کردم دوتا تخم

مرغم زدم بهش ، مث کتلت سرخش کردم

اگه اینم کوفت نکنی فردا شب ، پس از سالها داریم :|
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:50
+2
saman
saman


نه تو گفتی که به جای آرم و گفتم که نیاری




عهد و پیمان و وفاداری و دلبندی و یاری






زخم شمشیر اجل به که سر نیش فراقت




کشتن اولیتر از آن کم به جراحت بگذاری






تن آسوده چه داند که دل خسته چه باشد




من گرفتار کمندم تو چه دانی که سواری






کس چنین روی ندارد تو مگر حور بهشتی




وز کس این بوی نیاید مگر آهوی تتاری






عرقت بر ورق روی نگارین به چه ماند




همچو بر خرمن گل قطره باران بهاری






طوطیان دیدم و خوشتر ز حدیثت نشنیدم




شکرست آن نه دهان و لب و دندان که تو داری






ای خردمند که گفتی نکنم چشم به خوبان




به چه کار آیدت آن دل که به جانان نسپاری






آرزو می‌کندم با تو شبی بودن و روزی




یا شبی روز کنی چون من و روزی به شب آری






هم اگر عمر بود دامن کامی به کف آید




که گل از خار همی‌آید و صبح از شب تاری






سعدی آن طبع ندارد که ز خوی تو برنجد




خوش بود هر چه تو گویی و شکر هر چه تو باری



دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:49
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
بـﮧ בنیا آمـבم بـבوטּ آنڪـﮧפֿـوבم بـפֿـواهم ...
زنـבگے میڪنم بـבوטּ آنڪـﮧبـﮧ فڪر פֿـوבم باشم ...
פֿـواهم مــُرב بـבوטּ آنڪـﮧزمانش را بـבانم ...
تنها یڪ سوال בارم ... ڪیست ڪـﮧ مرا بازے میـבهـב ... ؟
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:46
+1
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
جادهها...

جایی اگر برای رفتن داشتند

غربت
با پوشیدن کفشهایت
آغاز نمیشد...
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:43
+2
saman
saman
















































ای چشم تو دلفریب و جادو   در چشم تو خیره چشم آهو
در چشم منی و غایب از چشم   زان چشم همی‌کنم به هر سو
صد چشمه ز چشم من گشاید   چون چشم برافکنم بر آن رو
چشمم بستی به زلف دلبند   هوشم بردی به چشم جادو
هر شب چو چراغ چشم دارم   تا چشم من و چراغ من کو
این چشم و دهان و گردن و گوش   چشمت مرساد و دست و بازو
مه گر چه به چشم خلق زیباست   تو خوبتری به چشم و ابرو
با این همه چشم زنگی شب   چشم سیه تو راست هندو
سعدی بدو چشم تو که دارد   چشمی و هزار دانه لولو
دیدگاه  •   •   •  1392/05/23 - 15:41
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ