یافتن پست: #از

saman
saman

نقش من در بازی دنیا سیاهی لشگر است
آتشی هستم که تنها حاصلش خاکستر است
ظاهرآ هستم میان مردم اما نیستم
نیستی هم از چنین بیهوده بودن بهتر است


[محتشم فتحی آذر]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:47
+4
saman
saman
اصــولا آدم هـایی که ارزش دوسـت داشـتـه شـدن را
نـدارنـد
درسـت هـمـان آدم هـایـی هـسـتـنـد
کـه مـا مُـصـرانـه سـعـی مـی کـنـیـم
دوسـتـشـان داشـتـه باشـیـم
قـانـون حماقتِ ما نـیـازی بـه اثـبـات نـدارد

(نجیب زاده)
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:44
+3
saman
saman

چه سکوتى دنیا را میگرفت


اگر هر کس به اندازه ى صداقتش سخن میگفت…

(نجیب زاده)

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:42
+3
saman
saman

نامی‌ نداشت.نامش‌ تنها انسان‌ بود؛


و تنها دارایی‌اش‌ تنهایی. گفت: تنهایی‌ام‌ را به‌ بهای‌ عشق‌ می‌فروشم. کیست‌ که‌ از من‌ قدری‌ تنهایی‌ بخرد؟
هیچ‌کس‌ پاسخ‌ نداد.گفت: تنهایی‌ام‌ پر از رمز و راز است، رمزهایی‌ از بهشت، رازهایی‌ از خدا.
با من‌ گفت‌و گو کنید تا از حیرت‌ برایتان‌ بگویم… هیچ‌کس‌ با او گفت‌وگو نکرد.و او میان‌ این‌ همه‌ تن، تنها فانوس‌ کوچکش‌ را برداشت‌ و به‌ غارش‌ رفت.
غاری‌ در حوالی‌ دل. می‌دانست‌ آنجا همیشه‌ کسی‌ هست. کسی‌ که‌ تنهایی‌ می‌خرد و عشق‌ می‌بخشد.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما فراموشش‌ کردیم‌ و نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ مدت‌ آنجا بود.سیصد سال‌ و نُه‌ سال‌ بر آن‌ افزون؟ یا نه، کمی‌ بیش‌ و کمی‌ کم.
او به‌ غارش‌ رفت‌ و ما نمی‌دانیم‌ که‌ چه‌ کرد و چه‌ گفت‌ و چه‌ شنید؛ و نمی‌دانیم‌ آیا در غار خوابیده‌ بود یا نه؟
اما از غار که‌ بیرون‌ آمد بیدار بود، آن‌قدر بیدار که‌ خواب‌آلودگی‌ ما برملا شد. چشم‌هایش‌ دو خورشید بود، تابناک‌ و روشن؛ که‌ ظلمت‌ ما را می‌درید.
از غار که‌ بیرون‌ آمد هنوز همان‌ بود با تنی‌ نحیف‌ و رنجور. اما نمی‌دانم‌ سنگینی‌اش‌ را از کجا آورده‌ بود،
که‌ گمان‌ می‌کردیم‌ زمین‌ تاب‌ وقارش‌ را نمی‌آورد و زیر پاهای‌ رنجورش‌ درهم‌ خواهد شکست.از غار که‌ بیرون‌ آمد، باشکوه‌ بود.
شگفت‌ و دشوار و دوست‌ داشتنی. اما دیگر سخن‌ نگفت. انگار لبانش‌ را دوخته‌ بودند، انگار دریا دریا سکوت‌ نوشیده‌ بود.
و این‌ بار ما بودیم‌ که‌ به‌ دنبالش‌ می‌دویدیم‌ برای‌ جرعه‌ای‌ نور، برای‌ قطره‌ای‌ حیرت. و او بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بگوید، می‌بخشید؛ بی‌آن‌ که‌ چیزی‌ بخواهد.
او نامی‌ نداشت، نامش‌ تنها انسان‌ بود و تنها دارایی‌اش، تنهایی

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:41
+4
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:39
+5
saman
saman

بدتر از رفتن


گندیست که انسان ها به “باور ” یکدیگر می زنند ….

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:33
+5
saman
saman

من و تو،
بـارهـا “زمان” را، در کافه‌ها و خیابان‌ها، فراموش کرده بودیم.
و حالا “زمان”
داشت از ما، انتقام می‌گرفت!


[گروس عبدالملکیان]

دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:31
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
گریــــــه شاید زبان ضعـــف باشد
شاید کودکــانه ..شاید بی غــرور …
اما هر وقت گونه هــــایم خیس می شـــود
می فهمــــم نه ضعیفم ..نه کودکم.. بلکه پر از احساســـم …
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:22
+5
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
♥♥♥♥♥♥ R A M I N♥♥♥♥♥♥
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:20
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
ﻋﺠﺐ ﺑﭽﻪ ﯼ ﺣﺮﻑ ﮔﻮﺵ ﮐﻨﻴﻪ ﺍﻳﻦ ﺗﻨﻬﺎﻳﯽ !!!
ﺣﺘﯽ ﻳﮏ ﻟﺤﻈﻪ ﺍﻡ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺕ ﺩﻭﺭ ﻧﻤﻴﺸﻪ ...
ﺗﺎﺯﻩ ، ﻏﺮﻭﺑﺎﯼ ﺟﻤﻌﻪ ﺑﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻭﺳﻂ ﺩﻟﺖ
ﻟﯽ ﻟﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﻣﻴﮑﻨﻪ
دیدگاه  •   •   •  1392/05/20 - 17:15
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ