آشفته ام آشفته ای در تنگنای زندگی چون دانه ای افتاده ام در آسیای زندگی!
هر لحظه سیلی میخورم از دست سرد موج ها چون صخره ای در ساحل بی انتها
تو از من دور و من دلتنگ
تو آبادی و من ویرون
همیشه قصه این بوده
یکی گریون یکی خندون
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن
و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن
و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن!
در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
کوک میکنم سازم را به هوای اینکه کوک کند کیف این دل خسته را
لیکن به ما که میرسد سوز میبارد از حنجره اش!!!