یافتن پست: #از

saman
saman
در CARLO
 یه بار رفته بودیم جایی مهمونی مبل چرمی داشتن ، پسر خالمم که ۱۰سالشه تشسته بود که یهو یه صدایی اومد همه خندشون گرفت ، اینم هول شد گفت به خدا من نبودم صندلی گ.و.زید بعد هم گریه کرد و گفت خودتون میگ.و.ز.ید میندازید گردن من و رفت تو اتاق و ما هم نفهمیدیم بالاخره کی بود !
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:44
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
ما برای رنج کشیدن آفریده شده ایم ولی به دنبال لذت بردن می گردیم باید قبول کنیم تنها راه ادامه دادن لذت بردن از رنج هایی ست که می کشیم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:41
+5
saman
saman
در CARLO

 آقا ما یک فروند برادر داریم که با بالش کشتی میگیره شکست میخوره ، تازه بعضی وقتا مصدومم میشه … تازه بعد شکست خوردنشم باید یه دوره ریکاوری براش بزاری !


 در این حد حرفه ایه !!!

دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:40
+3
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi


مامانم میگه پسرم همینجوری که نشستی پا اینترنت این تخم مرغارم بزار زیرت جوجه شن…
احساس مسئولیت که نداری حداقل حس پدری رو تجربه کن !


5 دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:34
+4
Mohammad Mahdi
Mohammad Mahdi
مناجات یک پسر با خدا:
خدایا این شادی رو از من نگیر
همین طور مهسا و کیمیا و نازی!
مهشیدو که بگیری میمیرم.
یه سیما هم هست پا نمیده,جورش کن،
سمانه هم گوشیش خاموشه،
سپیده جواب اس نمیده،
هاله سر قرار نمیاد،به سحر بگو بیاد چت،
خدایا شکرت مردیم بی جی اف
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:28
+2
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
یاد داری كه ز من خنده كنان پرسیدی

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز؟

چهره ام را بنگر تا بتو پاسخ گوید

اشگ شوقی كه فرو خفته به چشمان نیاز

چه ره آورد سفر دارم ای مایه عمر؟

سینه ای سوخته در حسرت یك عشق محال

نگهی گمشده در پرده رؤیائی دور

پیكری ملتهب از خواهش سوزان وصال

چه ره آورد سفر دارم ... ای مایه عمر؟

دیدگانش همه از شوق درون پر آشوب

لب گرمی كه بر آن خفته به امید و نیاز

بوسه ای داغتر از بوسه خورشید جنوب

ای بسا در پی آن هدیه كه زیبنده توست

در دل كوچه و بازار شدم سرگردان

عاقبت رفتم و گفتم كه ترا هدیه كنم

پیكری را كه در آن شعله كشد شوق نهان

چو در آئینه نگه كردم، دیدم افسوس

جلوه روی مرا هجر تو كاهش بخشید

دست بر دامن خورشید زدم تا بر من

عطش و روشنی و سوزش و تابش بخشید

حالیا ... این منم این آتش جانسوز منم

ای امید دل دیوانه اندوه نواز

بازوان را بگشا تا كه عیانت سازم

چه ره آورد سفر دارم از این راه دراز
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:28
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
هر چند درخت انجیر شکوفه ندهد

     و درخت انگور میوه نیاورد

     هر چند محصول زیتون از بین برود

     و زمینها بایر بمانند

     هر چند گله ها در صحرا بمیرند

     و آغلها از حیوانات خالی شوند

     اما من شاد و خوشحال خواهم بود

     زیرا خداوند نجات دهنده ی من است .

     اوبه من قوت میدهد تا مانند آهو بدوم و از صخره های بلند

     بالا بروم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:24
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
كی به پایان برسد درد خدا می‌داند

ماه ساكن شود و سرد خدا می‌داند

در سكوت شب هر كوچه این شهر خراب

گم شود ناله شبگرد خدا می‌داند

مردم شهر همه منتظر یك مردند

چه زمانی رسد آن مرد خدا می‌داند

برگها طعمه بی غیرتی پاییزند

راز این مرثیه زرد خدا می‌داند

خنده غنچه گلها به حقیقت زیباست

شاید این است ره آورد خدا می‌داند
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:20
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
شادی ندارد آنکه ندارد به دل غمـــــــی

             آن را که نیست عالم غم،نیست عالمی

آنانکه لذت دم تیغت چشــــــــــــیده اند

              بر جای زخــــــــم دل نپسندند مرهمی

راز ســـــتاره از من شب زنده دار پرس

              کز گردش سپهــــــــر نیاسوده ام دمی

دل بسته ام چو غنچه به راه نسیم صبح

             بو تا که بشکفد گلم از بوی همدمـــــی

راهی نرفته ام که بپرسم ز رهــــــروی

            رازی نجسته ام که بگویم به محرمـــی
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:16
+3
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
Prof.Dr.Abdolreza Sh.Farahani
من میگم منو شکستن

چشم فانوسمو بستن

تو میگی خدا بزرگه

ماه رو میده به شب من

من میگم آخه دلم بود

اون که افتاده به خاکه

تو میگی سرت سلامت

آینه ها زلال و پاکه

اینه که فاصله ها رو

نمیشه با گریه پر کرد

یکیمون بهار سرخوش

یکیمون پاییز پر درد

من میگم فاصله مرگه

بین دستای تو با من

تو میگی زندگی اینه

حاصل عشق تو با من

من میگم حالا بسوزم

یا که با غصه بسازم

تو میگی فرقی نداره

من که چیزی نمی بازم

من میگم اینجا رو باختی

عمری که رفته نمیاد

تو میگی قصه همین بود

تو یه برگی توی این باد
دیدگاه  •   •   •  1392/04/31 - 11:13
+4

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ