یافتن پست: #از

saman
saman
در CARLO
بيش ترين عشق جهان را به سوي تو مي آورم

از معبر فريادها و حماسه ها

چرا كه هيچ چيز در كنار من

از تو عظيم تر نبوده است

كه قلبت

چون پروانه اي ظريف و كوچك و عاشق است.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 14:46
+5
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
تمــآمــ ترآنـ ه هآم یآد توستــ و تمـآمــ نفس هآیمــ خلآصـ ه در نفس هآیـ تــو ...

ایــ زلآل تر از و پآکــ تر از آیینـ ه بـ ه وجود پر مهــر تــو می بآلمــ ...

و تــو رآ آنگونـ ه کـ ه می خوآهی دآرمــ ...

ای پرنـده خیــآلمــ بآ یآد تــو بـ ه اوج آسمــآنــ هآ پرخوآهد گشــود...

و زیبــآییتـــ رآ بـ ه رخ خوآهـد کشــید ...

از تـو مرآ کآفیستـــ کـ ه از هیــچ بـ ه همـ ه چیز برســمـ
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 14:32
+6
Ashkan ZEON
Ashkan ZEON
از اولشم هیچکس نبوده پشتم/نه رفیقام نه حتی خانوادم
همشون توی فکر ماشین و سواستفاده یا اینکه دنبال مایه پاین
فقط بلدن چاله بندازن درست همینجا زیر پای آدم/حتی خداام میگه درخت با تو بعدش فقط یه نمه سایه با من
همه میگن چرا سیگار میکشم/چون پر شده همش از بیزاری چشم
چون حتی از خودم یه رو خوشم ندیدم/1 مشت مار هفت خط فقط دورم خزیدن
که دوس دارن بپیچن دوره تنت/بشی خفه/شده شبت/سیاهتر از مشکی/بیزار از هر عشقی/آخرشم میمونه از تو بیمار فقط جسمی که شده سلامتیش قسطی...
Ashkan Zeon
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 14:26
+4
saman
saman
در CARLO
گلوی من ابری ترین تکه ی آسمان است

اما به من بگو

باران چرا

همیشه از چشمان تو آغاز می شود؟
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 14:22
+6
saman
saman
در CARLO
روزی دروغ به حقیقت گفت:
میل داری با هم به دریا بریم و شنا کنیم

حقیقت ساده لوح پذیرفت و گول خورد،

آن دو با هم به کنار ساحل رفتند،

وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهای خود را در آورد،

دروغ حیله گر لباسهای او را پوشید و رفت،

از آن روز همیشه حقیقت عریان و زشت است،

اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 14:07
+5
saman
saman
در CARLO
چقدر باهات حرف دارم و چقدر خرابم ، کاش با من بودی میدادی جوابم

تو که میدونستی واست چقدر خرابم ، چرا وقتی رفتی بهم ندادی جواب هم

سوالم اینه که آخه چرا تو رفتی ، داره تنم میلرزه میگی خوب وقتی

بهم نخوریم همین کافیه پس ، از وقتی نیستی تو ذهنم کلی قافیه هس

بگو چرا ؟ ها ؟ بخدا تا به من نزنی حرفی ، نمیرم ، تو چرا واقعا رفتی‌؟

لااقل بهم بگو دوستت نداشتم بگو از خدام بود که تو شب و روزت نباشم

اما تو میگفتی کمی دوسم داری ، اول جای عشق بود بعد شد داداش گاهی

یعنی‌ قصدت از اول این بود ، با من نمونی؟ حرف بزن، تو که اینقدر نامرد نبودی

به کی میگم وقتی اون نیست پیشم ، باشه، تو این امتحان هم بیست میشم
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 13:54
+6
saman
saman
در CARLO
در خواب ناز بودم شبی
دیدم کسی در میزند

در را گشودم روی او

دیدم غم است در میزند

ای دوستان بی وفا

از غم بیاموزید وفا.....

غم با همه بیگانگی

هر شب به من سر میزند
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 13:41
+6
binam
binam
در CARLO
و باز داستان زیبای انتظار
شاید به دید همه انتظار تلخ باشد
اما به دید من زیباست
شیرین است
چرا که همین اندک درصدی که میدانم ممکن است بیایی
برای زنده ماندنم کافیست
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 13:34
+4
yagmur
yagmur
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 13:09
+7
binam
binam
آغوشت را تا میتوانی باز کن خدا
من با تمام خستگی ام باز رو به سوی تو آورده ام
دلت میگیرد میدانم
من همیشه خستگی هایم را برایت آورده ام



بی نام
دیدگاه  •   •   •  1392/04/12 - 13:09
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ