یافتن پست: #از

ronak
ronak
چه بی تفــــــــاوت زندگــــــــی می کنند

" آدمـ ـ ــهــ ـ ــا "

بی آنــــــــکه بداننـــــــد در گوشـــــــه ای از دنیــــــــــا

" تمــ ـ ــام دنیـ ـ ــای " کســـــــــی شـده انــــــــد ...!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:32
+5
maryam
maryam
بوى خيانت را حس ميكردم گفتي خيالت تخت وفا دارم ومن چه ساده خيالم را تختي كردم براي عشق بازي تو با ديگران
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:30
+1
ronak
ronak
غضنفر ميره مكه. وقتي برميگرده رفقاش ميپرسن: تعريف كن چه جوريا بود؟ غضنفر ميگه: باز خدا نبود، ملت همه تو حياط ولو بودن{-11-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:20
+9
ronak
ronak
جهت باشکوه تر شدن نماز جمعه قزوین سوره بقره به سجده اضافه شد!!! {-7-}
5 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:16
+10
maryam
maryam
گاه دلتنگ ميشوم ، دلتنگتر از همه دلتنگی ها ، گوشه ای مينشينم و حسرت ها را میشمارم ، باختن ها را و صدای شکستن ها را و وجدانم را محاکمه میکنم: من کدامین قلب را شکستم و کدامین امید را نا امید کردم و کدامین احساس را له کردم و کدامین خواهش را نشنیدم و به کدامین دلتنگی خندیدم که اینجا چنین دلتنگم!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:13
+1
ayda
ayda
همــه ي پـل هـاي پشت سرم را خــراب کــردم ؛

از عَــمـد ...

راه اشــتـبـاه را نـبايــد بــرگـشت … !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 21:11
+3
maryam
maryam
به سلامتی‌ اون پسری که وقتی‌ تو خیابون نگاهش به یه دختر ناز و خوشگل میفته

بازم سرشو میندازه پایین و زیر لب میگه: اگه آخرشم باشی‌

انگشت کوچیکهٔ عشقم هم نیستی . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 20:58
+2
رضازلزله
رضازلزله
سلام. من رضا هستم، از اعضای جدید ... :)
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 20:51
baran
baran
سلام. من baran هستم، از اعضای جدید ... :)
4 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 20:38
+1
نیوشا
نیوشا
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .
روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود..
او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد.
عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شدکه کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است
مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 20:16
+9

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ