زهرا : اعتراف می کنم یه بار سر کلاس خوابم برده بود استاد می خواست از کلاس بیرونم کنه ۳ دفعه گفت برو بیرون ! گفتم : چشم الان می رم ( اما هر کاری می کردم نمی شد ! ) دفعه آخر که داد زد گفت پس چرا نمیری ؟ منم داد زدم گفتم بابا ! پام خواب رفته !
شیوا : اعتراف می کنم بچه که بودم یه بار با آجر زدم تو سر یکی از بچه های اقوام ، تا ببینم دور سرش از اون ستاره ها و پرنده ها می چرخه یا نه ! تازه هی چند بار پشت سر هم این کار رو کردم ، چون هر چی می زدم اتفاقی نمی افتاد !
ستاره : اعتراف می کنم یه بار اتو کشیدن موهام یک ساعت طول کشید ، چون موهام بلند بود ، بعد از کلی کیف کردن و احساس رضایت ، نگاه کردم دیدم اتوی مو خاموشه !
مهرشاد : یک روز ایستاده بودم منتظر تاکسی هی می گفتم میدون ونک ! بعد از ۲-۳ بار دیدم بهم بد نگاه می کنن ! دور و برم رو که نگاه کردم فهمیدم ایستاده ام توی میدان ونک می گم ونک !
salam khosh omadi
1390/12/4 - 12:41salam khosh omadi
1390/12/5 - 19:38سلام خوش اومدی رفیق
1390/12/8 - 11:11از همتون ممنونم
1390/12/8 - 12:13ببخشید سلام
1390/12/8 - 12:13