دختر هفت ساله: این اتفاق تاسف بار در محله ی جردن رخ داده : مادر دختر ۷ ساله از خانه بیرون میرود برای خرید بعد از ۱۰ دقیقه دختر درب خانه ی همسایه را میزند پسری ۲۷ ساله به اسمه مهدی در رو باز میکنه با روی خوشی با الناز صحبت میکند الناز میگوید : من تنهام میشه بیایید خانه ی ما زیر غذا رو کم کنید تا مادرم برسه من از گاز میترسم. وگرنه خودم این کار انجام میدادم، مهدی که متعجب شده بود به خانه ی دختر ۷ ساله(الناز) میرود، وقتی مهدی وارد میشود میبیند گاز روشنه زیره گاز رو کم میکنه بعد الناز برای مهدی یک لیوان شربت میاره داخل شربت داروی بیهوشی ریخته بود، مهدی با خوردنه شربت به خوابی عمیق فرو میرود در همین لحظه الناز داد میزنه مَـمـّــــد بیا یه نفر سرکار رفته همه ی این متن رو خونده
دیوانه نمیگوید دوستت دارم…
دیوانه میرود
تمام دوست داشتنها را به هر جان کندنی که شده،
از هر دری جمع میکند
و میزند زیر بغلش و میریزد به پای کسی که
هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد...
دیگه رو خاک وجودم نه گلی هست نه درختی,لحظه های بی تو بودن می گذره اما به سختی,دل تنها و غریبم داره این گوشه میمیره,ولا حتی وقت مردن باز سراغتو می گیره..!
من نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی