یافتن پست: #از

امید
امید
خدایا : «چگونه زیستن »را به من بیاموز ،« چگونه مردن» را خود ، خواهم دانست .
خدایا : رحمتی کن تا ایمان ، نام ونان برایم نیاورد ، قوتم بخش تا نانم را؛ وحتی نامم را در خطر ایمانم افکنم.
تا از آنها باشم که پول دنیا می گیرند وبرای دین کار می کنند ؛ نه آنها که پول دین می گیرند وبرای دنیا کارمی کنند .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:57
+3
امید
امید
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد ... نمیخواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

... ولی بسیار مشتاقم ... که از خاک گلویم سوتکی سازد ... گلوم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ

و بازیگوش ... تا که پی در پی دم گرم خویش را بر گلویم سخت بفشارد .... و سراب خفتگان خفته را

آشفته تر سازد ... تا بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را ...
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:55
+1
امید
امید
حرف هایی هست برای نگفتن
و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:50
+2
kiss
kiss
ماهی شده بود باورش ،تور اگه بندازن سرش،میشه عروس ماهیا،ماهی باورش نبود،تور اگه بندازن سرش،نگاه گرم ماهیگیر ،میشه نگاه آخرش
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:23
+2
امید
امید
پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم:
هر کس پیشانی مادر خویش را ببوسد، از آتش جهنم دور می ماند . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:23
+3
امید
امید
یک پرنده کوچک که زیر برگها آواز میخواند برای اثبات خدا کافی است.ویکتور هوگو
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:20
+3
kiss
kiss
دل ناله کند از من ، من ناله کنم از دل یا رب تو قضاوت کن دیوانه منم یا دل؟؟؟
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:19
+1
امید
امید
دكتر شريعتي : «كلاس پنجم كه بودم پسر درشت هيكلي در ته كلاس ما مي نشست كه براي من مظهر تمام چيزهاي چندش آور بود ،آن هم به سه دليل ؛ اول آنكه كچل بود، دوم اينكه سيگار مي كشيد و سوم - كه از همه تهوع آور بود- اينكه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالي گذشت يك روز كه با همسرم از خيابان مي گذشتيم ،آن پسر قوي هيكل ته كلاس را ديدم در حاليكه خودم زن داشتم ،سيگار مي كشيدم و كچل شده بودم
3 دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:08
+2
امید
امید
من زندگی را دوست دارم ولی از زندگی دوباره می ترسم
دین را دوست دارم ولی از کشیش ها می ترسم
قانون را دوست دارم ولی از پاسبان ها می ترسم
عشق را دوست دارم ولی از زن ها می ترسم
کودکان را دوست دارم ولی از آئینه می ترسم
سلام را دوست دارم ولی از زبانم می ترسم
من می ترسم پس هستم
این چنین می گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم ولی از روزگار می ترسم
(حسین پناهی)
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 01:04
+3
نیوشا
نیوشا
و داستان دردناک درآوردن آخرین دونه ی خیارشور از شیشه....
|:
دیدگاه  •   •   •  1390/11/19 - 00:55
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ