یافتن پست: #از

محمد
محمد
تو خیابون با دوستم داشتم راه می رفتم ، یارو موتوریه گوشیمو از دستم قاپید دوستم گفت گوشیتو دزدید ؟ گفتم پـَـــ نــه پـَـــ برد سیستم عاملشو آپدیت کنه فردا میاره !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:56
+1
محمد
محمد
با کیس ازدواجش رفتند ازمایش خون، گروه خونی‌شون بهم نخورده… زنگ زدم به میگم : «غصه نخور رفیق… دنیا همینه…حال میخوای چیکار کنی؟ کات میکنی باهاش؟» بجای اینکه دردِ دل کنه میگه:« پـَـَـ نــه پـَـَــــ صبر میکنیم تا سال دیگه یه بار دیگه ازمایش میدیم شاید ایندفه شانس‌مون زد افتادیم تو یه گروه خونی آسونتر صعود کردیم مرحله بعد
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:56
+1
محمد
محمد
به دوستم میگم این لینک هایی که دادی همشون خرابه!! میگه یعنی باز نمیشه ؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ روشون کَپَک زده باید بریزیمشون دور
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:55
+1
محمد
محمد
یارو رفته دادگاه زنشو طلاق بده قاضی میگه:میخوای طلاق بدی؟ طرف میگه: پ ن پ یه گونی برنج خ[!]م اومدیم با ترازوی عدالت وزنش کنیم
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:55
محمد
محمد
نصف شب با جیغ از خواب پریدم. به داداشم میگم کابوس دیدم!خواب جن دیدم! می گه:آخیییی تو خواب ترسیدی؟ گفتم:پـَـَــــ نــه پـَـَــــ جنــه ترسید بیدار شدم واسش آب قند درست کنم..!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:53
محمد
محمد
تو بهشت زهرا دنبال قبر یکی می گشتیم. یه ادم خوشحال اومده داره با ما رو سنگ قبرا رو می خونه. بعد میگه دنبال قبر کسی می گردین؟ پ نه پ دستیار عزرائیلم اومدم ببینم کسی زود تر از موقع نمرده باشه
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:52
+1
محمد
محمد
تو صف نانوایی من آخرین نفر بودم و جلوم یه خانم وایساده بود بره همین من با یه فاصله باهاش وایساده بودم.یه زن چادری خیلی پررو از راه رسیده میاد جوری به زن جلویی و من میچسبه که نزدیک بود بین من و اون یکی زنه گیر کنه.بش میگم خانوم اینجا صف هستا. میگه ا شما هم تو صف هستید ؟ پ ن پ زنبیل تو هستمو تاحالا اینجا وایساده بودم کسی نوبتت رو نگیره !!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:51
+1
محمد
محمد
از شنا برگشتم میگه چطور بود میگم خسته شدم میگه از شنا؟ میگم پ ن پ خسته شدم بس که دلم دنبال یک بهونه گشت / بس که ترانه خوندم و برگ زمونه برنگشت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:50
+1
محمد
محمد
از این اتفاقها خیلی کم پیش میاد پس اون دو نفر تصمیم گرفتند که با این صحنه کم یاب عکس یادگاری بگیرند.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:09
+1
parnian
parnian
خدایا به تو سپردمش؛ اما ازت می خوام, یه روز یه جای زندگیش, بدجوری یادِ من بندازیش!!!..........{-38-}
دیدگاه  •   •   •  1390/11/17 - 21:03
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ