یه مدتی بود همش فکر می کردم من بچه سرِ راهی هستم تا اینکه یکی از عکس های بچگیامو بردم به مامانم نشون دادم برگشته میگه : آخِی، چه نازه، کیه؟؟ .الان دیگه مطمئن شدم... !!
یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچ کس نبود(دقت کنید،هیچ کس نبود) در آبادی کوچکی مردمی زندگی می کردند… حالا می فهم، ما با قصه خواب نمی رفتیم. همون اول هنگ می کردیم ..