دنياي عجيبي است؛ وقتي مي خواهي گريه کني، شانه اي نداري تا سر بر آن گذاري و غم دلت را زار زار اشک بريزي و وقتي شانه اي براي گريستن داري ديگر اشکي براي ريختن نداري، و نه حتي نيازي به ريختن اشک
عشق يعني خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار. عشق يعني يك تمنا، يك نياز، زمزمه از عاشقي با سوز و ساز. عشق يعني چشم خيس مست او، زير باران دست تو در دست او
زندگي تلخي خوشاينديست... مي دهد... مي گيرد... مي برد... مي آورد... به تنهايي همه ي فعل هايمان را صرف مي كند!... و همينش زيباست... همين طعم گس ، كه همه چيز را چسبنده تر مي كند... بودن را... ماندن را... از پاي ننشستن را...!!!