یافتن پست: #از

ronak
ronak
شیشه رفته تو دستم , دارم از درد جیغ و داد می کنم به رفیقم میگم در بیار, میگه شیشه رو؟ میگم پَــــ نَ پَــــ , ادای من و در بیار شاد شیم !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 15:02
+6
ronak
ronak
دارن گوسفندرو قربونی میکنن … یه آفتابه آوردن که بش آب بدن اومده میگه میخوان با آفتابه بش آب بدن؟! پَ نه پَ آفتابه آوردن ببرنش دستشویی استرسش از بین بره !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:59
+4
ronak
ronak
ساعت ۸ صبح کلاس داریم .منم خمیازه میکشم و دهنم یه متر باز میشه . استاد میگه چیه خوابت میاد؟ پـَـ نـَـ پـَـ میخوام بخورمت
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:58
+4
ronak
ronak
تو جاده بنزین تمام کردیم وایسادیم کنار جاده ۴ لیتری تکون میدیم ! طرف اومده میگه بنزین تمام کردین ؟ میگیم:پـَـَـــ نه میگیم هورا ! ما هم از این دبـــّه ها داریم !
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:50
+4
ronak
ronak
بعد از چند ساعت عمل بچم به دنیااومده با کلی ذوق به بابام نشونش می دم.میگه بچته؟؟؟!! میگم پَــــ نَ پَــــ اینو الان از اینترنت دانلود کردم نسخه آزمایشیه واسه تست تا اصلش بیاد!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:49
+4
ronak
ronak
تو اتاق عمل نوزاد تازه به دنیا اومده به دستیار میگم چاقو رو بده میگه میخوای بند نافو ببری؟ پـَـَـ نَ ـَـَــــ میخوام رقص چاقو کنم از مامان بچه شاباش بگیرم!!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:49
+3
ronak
ronak
داشتم میرفتم باشگاه وسط راه یادم اومد یه چیزی رو یادم رفته، برگشتم خونه.در زدم داداشم در رو بازکرده با تعجب میپرسه قاسم تویی؟!!!نرفتی باشگاه؟ میگم:پَــــ نَ پَــــ قاسم رسید من دیلیوریشم…
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:48
+3
ronak
ronak
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم ازراه اومده میگه خوابه؟ میگم پَـــ نَ پَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:46
+2
ronak
ronak
فرهاد و هوشنگ هر دو بیمار یک آسایشگاه روانى بودند. یکروز همینطور که در کنار استخر قدم مى زدند فرهاد ناگهان خود را به قسمت عمیق استخر انداخت و به زیر آب فرو رفت. هوشنگ فوراً به داخل استخر پرید و خود را در کف استخر به فرهاد رساند و او را از آب بیرون کشید. وقتى دکتر آسایشگاه از این اقدام قهرمانانه هوشنگ آگاه شد، تصمیم گرفت که او را از آسایشگاه مرخص کند. هوشنگ را صدا زد و به او گفت: من یک خبر خوب و یک خبر بد برایت دارم. خبر خوب این است که مى توانى از آسایشگاه بیرون بروى، زیرا با پریدن در استخر و نجات دادن جان یک بیمار دیگر، قابلیت عقلانى خود را براى واکنش نشان دادن به بحرانها نشان دادى و من به این نتیجه رسیدم که این عمل تو نشانه وجود اراده و تصمیم در توست. و اما خبر بد این که بیمارى که تو از غرق شدن نجاتش دادى بلافاصله بعد از این که از استخر بیرون آمد خود را با کمر بند حولة حمامش دار زده است و متاسفانه وقتى که ما خبر شدیم او مرده بود. هوشنگ که به دقت به صحبتهاى دکتر گوش مى کرد گفت: او خودش را دار نزد. من آویزونش کردم تا خشک بشه... ..................... حالا من کى مى تونم برم خونه‌م
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 14:42
+1
ronak
ronak
[ زی ذی نامه ] الهی ! به‎ ‎مردان درخانه ات. به آن زن ذلیلان فرزانه ات . به آنانکه در بچه داری تکند. یلان عوض کردن پوشکند . به آنانکه باذوق وشوق تمام . به مادرزن خود بگویند : مامان . به آنانکه دامن رفو میکنند. زبعد رفویش اتومیکنند. به آن قرمه سبزی پزان قدر . به آن مادران به ظاهرپدر . الهی ! به آه دل زن ذلیل . به آن اشک چشمان ممد سبیل ! که ما را براین عهد کن استوار! ازاین زن ذلیلی مکن برکنار.
دیدگاه  •   •   •  1390/11/7 - 13:32
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ