یافتن پست: #از

مهسا
مهسا
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید: چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است؟ چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است؟ اما افسوس که هیچ کس نبود همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره آری با تو هستم ...! با تویی که از کنارم گذشتی و حتی یک بار هم نپرسیدی چرا چشمهایم همیشه بارانی است...!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:08
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دلم تنگ است دلم تنگ است دلم اندازه حجم قفس تنگ است سکوت از کوچه لبریز است صدایم خیس و بارانی است نمی دانم چرا در قلب من پاییز طولانی است
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:08
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارممعبودم سکوتم را از صداي تنهاييم بدان .. نميخوانم و نميگويم چون درونم هيچ بوده و تو آمدي برايم قصه هايي از عشق سراييدي و به من قصه باران آموختي ميداني قصه باران قصه شستن غمهاست و درون انسانها پر از غم و تنهايي است ونگاهم به باران تو افتاد و ناگهان تمام تنهاييم را فراموش کردم و به تو و داشتن تو ميبالم تنهاتر از يک برگ با باد شاديها محجورم درآبهاي سرور آور تابستان آرام ميرانم
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:08
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
دير گاهيست كه تنها شده ام قصه غربت صحرا شده ام وسعت درد فقط سهم من است بازهم قسمت غم ها شده ام دگر آيينه ز من بي خبر است كه اسير شب يلدا شده ام من كه بي تاب شقايق بودم همدم سردي يخ ها شده ام كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:07
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
از عشق پرسیدم نام دیگر تو چیست؟ زبان سرخش را در آورد و گفت: "سر سبزی که بر باد می رود"!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:07
مهسا
مهسا
آرزویی بکن ... گوش های خدا پر از آرزوست و دستهایش پر از معجزه ... آرزویی بکن ... شاید کوچکترین معجزه اش بزرگترین آرزوی تو باشد
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:07
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یادگارهای سبز سالهای بهار افشان تیک تیک لحظه های دور از تو و عبور غریبانه ترین چکاوک های عاشق... مسافر! انتقام غریبی است رفتنت!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:07
مهسا
مهسا
از قول من به باران بی امان بگو : دل اگر دل باشد آب از آسیاب علاقه اش نمی افتد
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:04
+2
مهسا
مهسا
پرواز هيچ پرنده اي را حسرت نمي برم وقتي قفس چشم هاي تو باشد ..
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:03
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
خندیدم ، خندید ... اشکهام را افتاد ، اونم شرشر گریه کرد !! دلم براش سوخت نازش کردم اما دستم سوخت !؟ آخه دلش گــر گرفته بود
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 23:01

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ