AmirAli
با کابوسی از خواب پریدم خواستم به آغوشت پناه ببرم ولی یادم نبود که از نبودنت به خواب پناه برده بودم…
AmirAli
دختر گفت: بشمار پسرک چشمانش را بست و شروع کرد به شمردن: یک دو سه چهار… دخترک رفت پنهان شود آن طرفتر پسردیگری را دید که گرگم به هوا بازی میکند، برّه شد و با گرگ رفت پسرک قصه هنوز میشمارد