alireza
زیر باران قدم میزنمو فکر میکنم تا شاید فرق اشکم با باران معلوم نباشد
♥ نگار ♥
یک چشمش اشک بود، یک چشمش خون
یک ماه بود که بخاطر نداشتن ماشین شاسی بلند با شوهرش قهر بود.
از پنجره اتاق بیرون را نگاه کرد
زنی با هیجان برای شوهرش دست تکان داد و با سرعت به سمت او رفت.
هردو با شادی به هم لبخند زدند و سوار موتور شدند و رفتند.