یافتن پست: #امروز

محمد
محمد
میگن حضرت حوا همش لا درختا میگشته و برگـــا رو
نگاه میکرده و هی میگفته حالا امروز چی بپوشم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/9 - 19:34
+4
alireza
alireza
دمش گرم باران را ميگويم به شانه هايم زد و گفت  خسته شدي امروز استراحت كن من به جايت ميبارم
دیدگاه  •   •   •  1392/09/9 - 16:31
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

یه پسر ۱۲ ساله پست گذاشته :

امروز دست عشقم را در دست دیگری دیدم...!
از عشق متنفرم و دیگر عاشق نمیشوم...!

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

کسی میدونه دسته ی پلی استیشن این بچه کجاست !؟ :|

:)))))))))

دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 18:16
+5
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
دیدگاه  •   •   •  1392/09/8 - 11:42
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

چی بگم والا
زن نصف شب از خواب بیدار شد و دید که شوهرش در رختخواب نیست و به دنبال او گشت... شوهرش را در حالی که توی آشپزخانه نشسته بود و به دیوار زل زده بود و در فکری عمیق فرو رفته بود و اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و فنجانی قهوه‌ می‌‌نوشید پیدا کرد … در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد پرسید: چی‌ شده عزیزم که این موقع شب اینجا نشستی؟!
 
شوهرش نگاهش را از دیوار برداشت و گفت:
 
هیچی‌ فقط اون وقتها رو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات کرده بودیم. یادته ؟!
 
زن که حسابی‌ تحت تاثیر قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد و گفت:
 
آره یادمه. شوهرش ادامه داد: یادته پدرت که فکر می‌کردیم مسافرته ما رو توی اتاقت غافلگیر کرد؟!
 
زن در حالی‌ که روی صندلی‌ کنار شوهرش می‌نشست گفت: آره یادمه، انگار دیروز بود! مرد بغضش را قورت داد و ادامه داد: یادته پدرت تفنگ رو به سمت من نشونه گرفت و گفت:
 
یا با دختر من ازدواج می‌کنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان آب خنک بخوری؟!
 
زن گفت : آره عزیزم اون هم یادمه و یک ساعت بعدش که رفتیم محضر و…!
 
مرد نتوانست جلوی گریه‌اش را بگیرد و گفت: اگه رفته بودم زندان امروز آزاد می‌شدم !!!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 18:48
+3
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

امروز یه پیکان دیدم پشتش نوشته بود کلید نکن،پا نمیدم...
با فرض اینکه رانندش یه آدم خعععععععععععععلی شاخ باشه با نوشته کنار اومدم...
همچین که چشم به راننده افتاد فکم چسبید به زمین...
یه پیرمرد بود که شیرین 60 سال داشت...خوش به حالش دل جوونی داشتااااااااااااااااااااااااااااااااااا...
اما خدا وکیلی اهل پا دادن نبود...خیلی تلاش کردم قفلشو باز کنم....
انگار نه انگار

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 18:31
+4
korosh
korosh
دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 18:05
+7
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥

امروز پسره تو خیابون به دختر گفت :
جووووووون چی ساخته بابات !
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
دختره هم بهش گفت :...
خب شماره مامانتو بده ، بگم بابام بیاد یکی هم برا شما بسازه ...!

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 17:53
+4
zohre
zohre

امروز یه دختره تو پیاده رو زرتی خورد زمین!! خلاصه رفتم زیر بغل دوست پسرشو گرفتم که از خنده داشت میمرد :| {-33-}

دیدگاه  •   •   •  1392/09/7 - 17:00
+6
♥ نگار ♥
♥ نگار ♥
امروز با نامزدم رفتم رستوران... شوخی کردم بابا خودکشی لازم نیست، ی نفس عمیق! من هنوز مجردم خیالتون راحت باشه
دیدگاه  •   •   •  1392/09/6 - 21:31
+5

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ