یافتن پست: #اه

`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
ﺑﻌـﻀـﯿـﺎ ﻫـﻢ ﻫـﺴـﺘـﻦ ﮐـﻪ ﺑـﺎﻫـﺎﺗـﻦ،
ﻭﻟـﯽ
ﻫـﻤـﯿـﺸـﻪ ﺑـﺎ ﮐـﺴـﺎﯼ ﺩﯾـﮕـﻪ ﻫـﻢ ﮔـﺮﻡ ﻣـﯽ ﮔـﯿـﺮﻥ
ﮐـﻪ
ﺍﮔـﻪ ﺑـﺎ ﺗـﻮ ﺑـﻪ ﺑـﻦ ﺑـﺴـﺖ ﺧـﻮﺭﺩﻥ
ﺧـﯿـﺎﻟـﺸـﻮﻥ ﺭﺍﺣـﺖ ﺑـﺎﺷـﻪ ﮐـﻮﭼـﻪ ﯼ ﺑـﻌـﺪﯼ ﯾـﮑـﯽ
ﻣـﻨـﺘـﻈﺮﺷـﻮﻥ ﻫـﺴـﺖ
ﺗـﻮ ﻗـﺎﻧـﻮﻥ ﺭﻓـﺎﻗـﺖ ﺑـﻪ ﺍﯾـﻨـﺎ ﻣﯽ ﮔـﻦ :
.
.
ﻋـــﻮﺿـــﯽ !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:28
+5
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
دختر کوچک به مهمان گفت : میخوای عروسکامو ببینی ؟
مهمان با مهربانی جواب داد : بله ، حتما !
دخترک دوید و همه ی عروسکهارو آورد ، بعضی از اونا خیلی بانمک بودن ولی دربین اونا یک
عروسک خیلی قشنگ دیگه هم بود …
مهمان از دخترک پرسید : کدومشونو بیشتر از همه دوست داری ؟
و پیش خودش فکر کرد :
حتما اونیکه از همه قشنگتره …
اما خیلی تعجب کرد وقتی که دید دخترک به عروسک تکه پاره ای
که یک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : اینو بیشتر از همه دوست دارم !
مهمان با کنجکاوی پرسید : این که زیاد خوشگل نیست ؟!؟!
دخترک جواب داد : آخه اگه منم دوستش نداشته باشم دیگه هیشکی نیست که باهاش بازی کنه و دوستش داشته باشه
اونوقت دلش میشکنه...
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:16
+4
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
چند ســـال بعـــــد

دخـــــتـــری از تـــــــــو

عـــــاشــــــق پــســــــری

از مــــن خـــــواهــــد شــــد
.
.
فقــــط جــــان بچـــه ات
مانـــــدن را یــــادش بـــــده....
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:07
+5
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
`☆¯`•.¸☆•.¸ƸӜƷAsiyE ☆¯`•.¸☆
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 16:03
+5
mamad-rize
mamad-rize
در CARLO
گوش دادن به حرفای پدرومادر با گوش دادن به اهنگای راک و متال تو یه چیز اشتراک دارن. اونم اینه که مدام سرتُ تکون میدی.
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:59
+4
saman
saman
در CARLO
آخرین ویرایش توسط saman در [1392/04/18 - 15:45]
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:44
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:42
+9
saman
saman
در CARLO
پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.
مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد .
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و
از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید ولی عشق مادر...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
كشاورزي که در حال عبور از آن حوالی بود ، صدای فریاد مادر را شنید،
به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
پسر را سریع به بیمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودی پیدا کند.
پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روی بازوهایش جای زخم ناخنهای مادرش مانده بود.
خبرنگاری که با کودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخمهایش را به او نشان دهد
پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخمها را نشان داد ،سپس با غرور بازوهایش را نشان داد و گفت ،این زخمها را دوست دارم،اینها خراشهای عشقه
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:39
+5
saman
saman
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:27
+4
saman
saman
در CARLO
دیدگاه  •   •   •  1392/04/18 - 15:19
+7

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ