امید
تو با احساس می اندیشی ، ولی طبیعت همیشه با منطق
امید
خدای من !
یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز ...
چگونه است که رهایم نمی کنی و چگونه است که هرگز و هرگز از تو نا امید نمیشوم . این چه رسم خدایی است؟!
♥ نگار ♥
پدر ...
تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست ...
اما همیشه به جرم پدر بودن
باید ایستادگی کند
و با وجود همه مشکلات ... به تو لبخند بزد تا تو دلگرم شوی
... که اگر بدانی ...
چه کسی ، کشتی زندگی را
از میان موج های سهمگین روزگار
به ساحل آرام رویاهایت رسانده است ...
"پدرت"را می پرستیدی!!!
من پدرم رو خیلی دوست دارم♥
Amir
چرا از یادم نمی روی ؟
دلم زندگی می خواهد ! ! !
گاه احساس را بر منطق ترجیح است
1391/01/12 - 16:14همیشه با احساسم طبیعت را درک میکنم