♥ نگار ♥
گه ببینی نفرقبلیت تنهاست و یه گوشه داره گریه میکنه چی کار میکنی؟
1-میرم آروم نوازشش میکنم
2-توبغلم میگیرمش
3-دلداریش میدم
4-کارهرروزشه
5-مگه این گریه هم میکنه
6-خجالت بکش مگه بچه ای؟؟؟
7-یه جک میگم میخنده
8-یکی هم میزنم بیشترگریه کنه!!!
9-دنبال بهونه اس
10-خودمم باهاش گریه میکنم
11-به من چه آخه
12-متاسفم برات
13-میرم جار میزنم این داره گریه میکنه
14-یه شکلات بهش میدی بچه اس دیگه!!!
15-خفش میکنم
16-اعصاب تورو دیگه ندارما
17-بزار گریه کنه خالی شه
18-حوصلشو ندارم
19-وقتی گریه میکنه قیافش میشه عین کدو
saeed
یه روز پلیس جلو یه ماشین رو می گیره و میگه:.چون از صبح اولین كسی هستی كه كمربند ایمنی بستی برنده 58هزار تومن پول شدی..حالا می خوای باهاش چیكار كنی؟.مرد می گه: می رم گواهینامه می گیرم.. زنش سریع می گه: جناب سروان این وقتی اكس می زنه پرت و پلا می گه.. بچشون از اون پشت می گه: بابا نگفتم با ماشین دزدی قاچاق نكنیم؟.یه صدا از صندوق عقب می یاد : از مرز رد شدی؟
♥ نگار ♥
قصه اصحاب کهف یک شوخی است! اینجا یک روز هم بخوابی از یاد خواهی رفت.
♥ نگار ♥
شب را
در می نوردم
و ز تاریکی گریزی ندارم
می دانم روشنایی در راه است
و فانوس عالم گونت
روشنی مهتاب
به تن دارد
♥ نگار ♥
وقتی فهمیدی قرار نیست با هر زن یا دختری که دوست شدی، به رختخواب بری؛هر وقت یاد گرفتی بدون توقع دوستی کنی .هر وقت فهمیدی هر کسی که دوستت شد،دوست دخترت نیست و برای جواب سلامش باید به یک علیک محترمانه فکر کنی نه به پیدا کردن یک مكان خالی،اونوقت میتونی روی همراهی و همدلیِ دختر به عنوان جنس مخالفت حساب کنی.
ali rad
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
ali rad
من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد
همه اندیشه ام اندیشه فرداست
وجودم از تمنای تو سرشار است
زمان در بستر شب خواب و بیدار است
ashkan
زن وشوهر جواني سوار برموتورسيکلت در دل شب مي راندند.
انها از صميم قلب يکديگر را دوست داشتند.
زن جوان: يواشتر برو من مي ترسم
مرد جوان: نه ، اينجوري خيلي بهتره!
زن جوان: خواهش مي کنم ، من خيلي ميترسم
مردجوان: خوب، اما اول بايد بگي دوستم داري
زن جوان: دوستت دارم ، حالامي شه يواشتر بروني
مرد جوان: مرا محکم بگير
زن جوان: خوب، حالا مي شه يواشتر بروني؟
مرد جوان: باشه ، به شرط اين که کلاه کاسکت مرا برداري و روي
سرت بذاري، اخه نمي تونم راحت برونم، اذيتم مي کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد يک موتورسيکلت با ساختماني حادثه آفريد.در اين سانحه
که بدليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد،
يکي از دو سرنشين زنده ماند و ديگري در گذشت
مرد جوان از خالي شدن ترمز آگاهي يافته بود پس بدون اين که زن
جوان را مطلع کند با ترفندي کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست براي آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و اين است عشق واقعي. عشقي زيبا