یافتن پست: #اه

ronak
ronak
بی ” تــو “کنار ِ این خاطره ها نشستن دل می خواهد…
که من ندارم….باور کن !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:57
+3
سحر
سحر
کیا پاین
16 دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:45
+6
ronak
ronak
گاهی شعر ها هم برایم ناز می کنند
گاهی آنها هم دست نیافتنی می شوند..
می دانی چه وقت ؟!
وقتی بو می برند که دلم در هوای تو می سُراید ..
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:44
+5
سحر
سحر
آخ 100000 بار به من پیش اومده !! اه اه
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:38
+9
نقش
نقش پایی مانده بود از من، به ساحل، چند جا
ناگهان، شد محو، با فریادِ موجی سینه سا!
آن که یک دم، بر وجود من گواهی داده بود،
از سر انکار، می پرسید: کو؟ کی؟ کِی؟ کجا؟
ساعتی بر موج و بر آن جای پا حیران شدم
از زبان بی زبانان می شنیدم نکته ها:
این جهان: دریا، زمان: چون موج، ما: مانند نقش،
لحظه ای مهمانِ این هستی دِهِ هستی رُبا!
یا سبک پروازتر از نقش، مانند حباب،
بر تلاطم های این دریای بی پایان رها
لحظه ای هستیم سرگرم تماشا ناگهان،
یک قدم آن سوی تر، پیوسته با باد هوا!
باز می گفتم: نه! این سان داوری بی شک خطاست.
فرق بسیار است بین نقش ما، با نقش پا.
فرق بسیار است بین جان انسان و حباب
هر دو بر بادند، اما کارشان از هم جدا
مردمانی جانِ خود را بر جهان افزوده اند
آفتاب جانشان در تار و پود جانِ ما!
مردمانی رنگ عالم را دگرگون کرده اند
هر یکی در کار خود نقش آفرین همچون خدا!
هر که بر لوح جهان نقشی نیفزاید ز خویش،
بی گمان چون نقش پا محو است در موج فنا
نقش هستی ساز باید، نقش بر جا ماندنی
تا چو جانِ خود جهان هم جاودان دارد تو را!

(فریدون [!])
آخرین ویرایش توسط hajivandian در [1390/12/27 - 10:28]
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:36
+6
ronak
ronak
هر چه می گردم
پیدا نمی شوند
دفتر ِ شعرهایم را می گویم
گم اش کردم !!
درست از آن روزی که رو به رویم نشستی و چشم در چشم ِ من از رفتن گفتی !!
بیا و یک بار دیگر نگاهم کن
شاید
در چشمان ِ تو جا گذاشته باشم اش!!!!!!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:35
+4
ronak
ronak
یک روز تو را
و تمام ِ این همه خاطره ای که از خود در من به جا گذاشته ای را
یکجا
آتش خواهم زد
خدا رو چه دیده ای ؟
شاید
لهیبِ شعله های اش
تن ِ سرمازده ام که بی گرمی ِ آغوش ِ تو مانده است را
گرم کند...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 20:31
+3
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
یکی از دوستان تعریف می‌کرد که یه بار سر یه چارراه، یه دونه از این وانت سبزی فروشا، چراغ قرمزو رد کرد.

پلیسه از تو بلندگوش گفت : وانت کجا مییرییییییییییی؟ وانت تو بلندگوش گفت : دارم می‌رم خونه
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 19:38
+5
M 0 R i c A R L0
M 0 R i c A R L0
يه روز معلم به شاگرداش ميگه: بچه ها بيايد بريم براي اومدن بارون دعا کنيم.

بچه ها میگن: دعاي ما که برآورده نمي شه!

معلم ميگه: چرا؟ دعاهاي شما برآورده مي شه!

بچه ها میگن: اگه دعاي ما برآورده مي شد که تا الان شما صد بار مرده بودین
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 19:19
+3
علـــــــــــــــــی
علـــــــــــــــــی
مثــل تکـــه ابـــری

کــه بیــن دو کــوه گیــــر کـــرده باشــد

راه فـــراری نـــدارم از تـــو

بــایـــد ببــــارم

آنقــــدر کـــه تمــــام شــــوم !
دیدگاه  •   •   •  1390/12/21 - 19:07
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ