عسل ایرانی
های روزگار !!
برایم مشخـــص کن
اینبــار کــدام سازت را کوک کــرده ایی تا برایم بزنـــی
می خواهـــم رقصــم را با سازت
هماهنگ کنم ... !
kiss
روزی زیر سایه بید مجنون بودیم و به سیبی که در دستان تو بود نگاه میکردیم تو آن روز به من اعتماد داشتی و سیب را دادی تا عادلانه تقسیم کنم ،و من قسمت بزرگ آن برداشتم و تکه کوچک را به تو دادم . تو آرام پلکهایت را از من گرفتی و در اندوه ابروانت فرو بردی و زیر لب گفتی . نمیدانم چه گفتی ،ولی امروزبه من اعتماد نداری . شاید باید به تو میگفتم که آن تکه بزرگ خراب بود و من نمیخواستم تو آن را گاز بزنی.
kiss
سنگ در برکه می اندازم و میپندارم با همین سنگ زدن ماه بهم میریزد. کی به انداختن سنگ پیاپی در آب ماه را میشود از حافظه آب گرفت؟
امیرحسین
در سرزمینی که سایه افراد کوتاه ، بلند می شود ؛ در آن سرزمین خورشید در حال غروب
کردن است
امیرحسین
شبها آسمان هم دیگر لالایی نخواهد گفت.
افسوس گهواره ام خالیست.
تو به یاد چه کسی نشسته ای؟
جاده تاریک است و کوچه بنبست.
امیرحسین
از کوچه پس کوچه های قلبم روی خاک کویر تو پرسه میزنم .
به کجا خواهم رفت لمس دست تو خواب نیست پلها شکسته است.