Edris
موج آرام نگاهت،لاف دریا را شکست ; از حصار شب گذشت و مرز فردا را شکست / غم بر روی شانه هایم سالها لم داده بود ; مهربانیهای تو،قندیل غمهایم شکست.
ebrahim
هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم
که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…
ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
به سلامتي پدر و مادرها