گشتم ... هر جا را که به فکرم می رسید گشتم! گشتم میان خاطرات سوخته... میان حرف ها...میان نگاه ها ... نه نمی خواهم به زبانم حتی بیاورم... که نیست ، آن چه باید باشد و نیست... ولی مجبورم باور کنم... تو رفته ای... و من از پا افتادم... به همین سادگی..
این خط و این نشان... که دلت برای هیچکس به اندازه من تنگ نخواهد شد... برای نگاه کردنم! ... بوسیدنم! خندیدنم! برای تمام لحظه هایی که کنارم بودی! روزی که نیستم... دلت برای همه ی این ها تنگ خواهد شد...!!!....
(asall) مرا به دار آویختند که نامت را از یاد ببرم ، چه ساده اند این ساده اندیشان که نمی دانند نام تو حک شده ی قلب من است ، تو رو هرگز نخواهم کرد فراموش .
آهنگ غم انگیز شب را نمی شنوی ؟ چگونه دستان باد مرا نشان می دهد طبیعت برای صدای من سكوت كرده و از تو میخواهد گوش هایت را برای شنیدن بهتر به او وام دهی چه داستان اسفناكی بگویم امشب ... چه تراژدی كهنه ای ... در بستر رزهای سیاه و زخم دستان من در زیر نور ماه ...