یافتن پست: #اه

mina
mina
سرکلاس دو خط سياه موازي روي تخته کشيد!! خط اولي به دومي گفت ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم ..!! دومي قلبش تپيد و لرزان گفت : بهترين زندگي!!! در همان زمان معلم بلند فرياد زد : " دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند" و بچه ها هم تکرار کردند:دو خط موازي هيچگاه به هم نمي رسند. خط اولی گفت می شنوی اینها چه می گویند؟! می گویند ما به هم نمی رسیم! ولی من می گویم می رسیم به شرطی که… شرط عشق چه بود؟!(جوابشو واسم ارسال کن)
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 23:14
+1
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
ܓ✿جُوجه فِنچِ مُتِفکِرܓ✿
من یک دختـــــــر ایــــرانـــیـــــم بــــــــدان "حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود .. تنهاییم را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد .. روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته .. ارزان نمی فروشمش .. دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد .. بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــر کس نمی سپارمش.....
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:24
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
پیام حیف نون به نامزدش : با تو هرگز ، بی تو اصلا ، باهم عمرا!!!...
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:18
+1
ebrahim
ebrahim
دوستم تو خونه خوابیده بود داداشم از راه اومده میگه خوابه؟میگم پـَـــ نــه پـَـــ رفته رو اسکرین سیور لگد بزنی روشن میشه!!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:16
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مردی در سالن ژیمناستیک از مربی خود می پرسد : با کدام دستگاه کار کنم .می خواهم آن دخترزیبا را تحت تاثیر قرار بدهم مربی گفت :از دستگاه خودپرداز بیرون سالن استفاده کن
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:14
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
برگی از اعترافات دختران: بچه که بودیم هرکی مارو میدید لپامونو میکشید میگفت عروس من میشی خوشگله؟؟ خب لامصبااااااا... حالا که بزرگ شدیم و به شماها نیازداریم کدوم گوری هستین؟؟؟
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:13
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
طرف میره سوپر مارکت میگه آقا نوشابه دارید ؟ مغازه داره میگه مشکی ؟ طرف میگه : پَ… مغازه داره میگه : کوفت ، زهرمار ، گمشو بیرون ! طرف میگه صبر کنین کامل بگم ! پنیرم دارید ؟ مغازه دار کلی عذرخواهی میکنه و میگه پنیر کیلویی میخواید ؟ طرف میگه : پَ نَ پَ متری میخوام !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:12
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
یه کشیشی داشته توی یه بیابون می رفته، میفته تو یه چاه. هی داد زد خدایا کمکم کن خدا کمکم کن. یه ماشین آتش نشانی اومد، یه طناب انداخت و گفت طنابو بگیر بیا بالا. کشیش گفت ولم کن فقط خدا باید کمکم کنه، خدا بهم کمک می کنه. گفت طنابو بگیر بابا همینجا میمیریا. گفت نه خدا به من کمک می کنه. کشیش میمیره میره اون دنیا به خدا میگه خدا من این همه به تو ایمان داشتم این همه عبادت کردم، چرا کمکم نکردی؟ خدا بهش گفت آخه بی پدر و مادر، تو نگفتی ماشین آتش نشانی وسط بیابون چیکار میکنه !!!
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:11
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
قبلنا باباها ٧ تا دختر شوهر می دادن همشون هم خوشبخت می شدند، الان: یه دختر را ٧ بار شوهر میدن آخرش برمی گرده خونه باباش
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:10
+1
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
گفت : مردی به همسرش روزی!!! من بمیرم چگونه خواهی زیست؟ / گفت : از چند و چون آن بگذر تو بمیری برای من کافیست
دیدگاه  •   •   •  1390/10/16 - 22:09
+1

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ