*elnaz* *
کشاورزی مشغول پاشیدن بذر بود،
مرد مغروری به او رسید و با تکبر گفت:
بکار بکار که هر چه بکاری، ما میخوریم.
کشاورز نگاهی به او انداخت و گفت :دارم یونجه میکارم!
*elnaz* *
نـــگـــاه کــــن
بـــــاران هـــــم از پنـــجـــره می گــــریـــزد
وآواز تـــنــــهایــــی را
بــــه رخ پــــنـــجــــره مـــی کشـــد
ورقــــصــــان مــــی رود
امــــا صــــدای بــــــاران
هــــمــیشـــــه بـــــا پــــنــجــــره مـــــی مـــــانــــد
*elnaz* *
میخواهم مدتی نباشم...
میخواهم مدتی ساکت باشم،
حرف نزنم
بروم یک گوشه دراز بکشم،
چشمانم را ببندم به روی این دنیا
و از زمین و آدم هایش دور شوم،
میخواهم سفری به رویاهایم داشته باشم،
مدتی آنجا بمانم تا دوباره به آرامش خیالی ام برسم،
از دورویی مردم خسته ام،
روحم یخ بسته است،
دیگر بوی مرگ را احساس میکنم....
maryam
گاهی اوقات باید به بعضی ها بگی:
اگه هستی،هستم!
اگه نیستی،هستن!بسلامت!

1393/02/24 - 01:34