یافتن پست: #اه

saman
saman

گاهی دلت میخواد همه بغضهات از توی نگاهت خونده بشن...


میدونی که جسارت گفتن کلمه ها رو نداری...


اما یه نگاه گنگ تحویل میگیری یا جمله ای مثل: چیزی شده؟؟!!!


اونجاست که بغضت رو با لیوان سکوت سر میکشی و با لبخندی سرد میگی: نه،هیچی


چقـــدر کم توقع شده ام ….


نه آغوشت را می خواهـــم ،


نه یک بوســـه


نه حتـــی بودنت را …


همیـــن که بیایــی و از کنـــارم رد شوی کافی است…


مرا به آرامش می رسانــد


حتــی اصطکــاک سایه هایمـــان …


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:12
+4
saman
saman

روزی از همین روزها تمام می شوم... 


آری...


تمام می شوم و به خاطره ها می پیوندم...


شاید خاطره بودن ، بهتر از اشتباه بودن باشد...


شاید که نه ...


قطعا بهتر است...


اینکه پس از مدتی--اندک--


همه خاطرات بد پاک می شود


و حسرت روزهای شیرین جایگزین افسوس و آه برای اشتباه گذشته می شود...


کاش فرصت این مدت اندک، قبل از تمام شدن من رخ می داد...


کاش اشتباه نبودم...


کاش حسرت و درد و آه یک مرد نبودم...


کاش زودتر تمام شوم...


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:09
+2
saman
saman
باورم نیست

که اینک تو ایستاده ایی


برآستان همه دلواپسی هایم


و من در این تنهایی خویش در پی ناباوریهایم


جه خاموش بودم در این سالها


که به دنبال حدیث بودنت بودم  


دگر خواهم نگاه مبهم و زیبای تورا


برای من که دلگیرم از این شبها از این فریاد


دگر خواهم نگاهت روشنی بخش


آستان زندگیم شود 


دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:08
+2
*elnaz* *
*elnaz* *
1 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:07
+6
saman
saman
بگو آنچه در دلت است و با گفتنش نیروی عشق در وجودم بیشتر میشود.
بگو آنچه در دلت غوغا کرده و با گفتنش شعله های آتش عشقمان بیشتر میشود.
بگو همان کلام مقدس را که با گفتنش دلم به آن سوی رویاهای عشق پر می کشد.
بگو که این دل دیوانه منتظر شنیدن است و این چشمهای خسته منتظر باریدن.
چشمان خیست را به چشمان خیسم بدوز ، بگو آنچه در آن قلب مهربانت است.
بگو که بی صبرانه منتظر شنیدنم ، و عاشقانه منتظر پاسخ دادن به آن.
با آن قلب عاشقش ، با همان چشمان خیس ، با صدای مهربانش گفت : دوستت دارم.
من نیز با همان قلب عاشقتر از او ، با چشمانی خیستر ، با بغض گفتم : من هم خیلی دوستت دارم.
گفت ، گفتم ، گفتیم و آن لحظه های در کنار او بودن عاشقانه شد.
بگو آنچه که دلم میخواهد ، بالاتر از دوست داشتن.
با دستان سردم ، اشکهای روی گونه مهربانش را پاک کردم ، او را در آغوش گرفتم و گفتم : هیچوقت مرا تنها نگذار ، باور کن که بی تو نمیتوانم زنده بمانم.
اون نیز مرا محکم در آغوشش میفشرد و میگفت بدون تو هرگز!
چه آغوش گرم و مهربانی داشت ، دلم میخواست همیشه در آن آغوش گرم بمانم.
آن لحظه  با تمام وجودم احساس کردم برای من است.
او نیز این احساس را داشت ، از شانه های خیسم فهمیدم.
گفتم با تو هستم ، اگر تو نیز با من باشی ، اگر روزی نباشی ، من نیز در این دنیا نیستم.
گفت ، با تو می مانم ، اگر تو نیز با من بمانی ، اگر روزی باشم ولی تو نباشی ، من نیز با تو می آیم هر جا که باشی.
او میگفت ، من نیز برایش درد دل میکردم.
درد دل او ، درد دل من بود ، درد دل ما ، یک راز عاشقانه بود.
رازی که همیشه در دلهایمان خواهد ماند.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:07
+3
saman
saman
من  هستم و تنهایی ، تنهایی هست و یک دفتر خالی.
دفتری پر از برگهای سفید ، دلی پر از غم و نا امید.
دلی پر از حرفهای ناگفته ، تا سحر چند ساعتی مانده.
نور مهتاب بر روی دفتر خالی ، قلبم سرشار از غم و دلتنگی.
چند لحظه می اندیشم که چه بنویسم ، حرفی ندارم برای گفتن پس از یک عشق خیالی مینویسم.
تازه از تنهایی رها شده ام ، با قلم و کاغذ رفیق شده ام.
شاید آنها بتوانند مرا از تنهایی رها کنند ، حرف دلم را بخوانند و آرامم کنند.
تا چشم بر روی هم گذاشتم سحر آمد ، نگاهی به دفتر کردم و جانم به لب آمد.
دفترم پر شده بود ، دلم از درد ها خالی شده بود ، قلمم دیگر جوهری نداشت ، قلبم دیگر دردی نداشت
از آن لحظه به تنهایی عادت کردم ، با دفترم رفاقت کردم ، هر زمان که دلم پر از درد بود ، با دلم ، درد دل کردم .
ای دل هیچگاه نا امید نباش ، در لب پرتگاه نا امیدی نیز به پرواز امید داشته باش.
ای دل هیچگاه خسته نباش ، مثل یک گل بهار ،همیشه شاد باش .
و اینک شاعری پرآوازه ام ، از غم رها شده ام ، و عاشقی شیدایی ام.
هر شب برای او مینویسم و سحر که فرا میرسد اینبار با دلی عاشقتر برایش عاشقانه هایم را میخوانم.
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:04
+2
xroyal54
xroyal54
درد تنهایی کشیدن مثل کشیدن خطهای رنگی روی کاغذ سفید شاه کاری می سازد به نام دیوانگی................!
و من این شاه کار را به قیمت همه ی فصل های قشنگ زندگی ام خریده ام....
تو هر چه می خواهی مرا بخوان....دیوانه...خودخواه....بی احساس....
نمی فروشم.........!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:03
+7
*elnaz* *
*elnaz* *
همه چیز درست می شود.................................
12 دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:01
+4
xroyal54
xroyal54
شبها به پهلو میخوابم وپاهایم را در شکم جمع میکنم،


جنین گونه.....!

به امیدی که فردا متولد شوم،


اما در عجبم که سالها ست بستر،مرا آبستن است و


من چه گستاخانه نه سقط میشوم و نه متولد.........!!!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 17:01
+10
xroyal54
xroyal54
لبخندبزن . . . !



برآمدگی گونه هایت





توان آن را دارد که امید رفته را بازگرداند،


گاه قوسی کوچک




، میتواند معماری بنایی را نجات دهد . . . !!!
دیدگاه  •   •   •  1392/05/28 - 16:59
+8

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ