♥ نگار ♥
قول داده اَم... گاهـــﮯ... هَر اَز گاهـــﮯ...
فانـــوس یادَت را میاטּ ایـטּ کوچه ها بـﮯ چراغ و بـﮯ چلچلـﮧ روشَـטּ کنَم
خیالـت راحـَــت! مَـטּ هَماטּ منـــَــم؛
هَنوز هَم دَر این شَبهاے بـﮯ خواب و بـﮯ خاطـــِره
میاטּ این کوچـﮧهاے تاریک پَرسـﮧ میزَنـَم
اَما بـﮧ هیچ سِتارهے دیگـَرے سَلام نَخواهــَـم کَرد... خیالَت راحَت !!
♥ نگار ♥
مرا ببوس
نه یک بار که هزار بار ..!
بگذار آوازه ی عشق بازیمان
چنان در شهر بپیچد
که روسیاه شوند
آنها که بر سر جدایی مان
شرط بسته اند …!
♥ نگار ♥
آغوشی باش و مرا به اندازه ی تمام اشتباهاتم بغل کن ،
بدون آنکه حرفی میانمان رد و بدل شود ،
فقط نگاه باشد و نفس ،
زندگی آنقدرها دوام نمی آورد ،
همین حالا هم دیر است..!
♥ نگار ♥
وقتی خداحافظی میکنیم
چــه انـرژی عـظیـمی مـی خواهـد
کـنترل اولین قـطره اشک بـرای نـچکیـدن
♥ نگار ♥
مـــرا اسیــــــــــــر زندان آغــــوشت کن...
می خــــــــــــــواهم به حبس ابـــــــد محکــــــــــوم شـــــوم...
♥ نگار ♥
زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق
زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق
زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق
رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق
میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن
پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن
میشود اندوه شب را از نگاه صبح فهمید
یا به وقت ریزش اشک شادی بگذشته را دید
میتوان در گریه ابر با خیال غنچه خوش بود
زایش آینده را در هر خزانی دید و آسود
میتوان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بودن
پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن...
♥ نگار ♥
برای یوسف شدن
باید قید زلیخاها را زد!
عزیز خــــــــــدا شدن بها دارد...!
♥ نگار ♥
آدمک های بی جان
آدمک های پینه بسته و به دور خود پیله بسته
آدمک های که زنجیر بر گردن فرو بسته
وکسان که آزاد و مات و خسته
در بی کران آسمانم لب های فرو بسته
آدمک های بی رحم!...معصوم دریده...
زیبا رویانی و زشت باطنانی که نقاب...همیشه...به آغوش گرفته
فراموشی های ساده و مفرط و گاه پیوسته
آدمکانی که میروند...
نوشته یاسی
♥ نگار ♥
در بودنت هزار آرزو داشتم.
اما امروز در نبودنت فقط یک آرزو دارم
می دانم محال است
ولی "برگرد"...!