و
گذر زمان در دستان یخ زده ی من است
تو باشی ...
دیگر هیچ نمی خواهم
تــَمام هوا را بو مي كشم
چشم مي دوزم زل مـي زنم...
انگشتم را بر لبان زميـن مي گذارم:
" هــــيس...
مي خواهم رد نفس هايش به گوش برسد..."
اما... گوشم درد مي گيرد از ايـن همـہ بي صدايي
دل تنگي هآيم را مچاله مـي كنم و
پرت مي كنم سمت آسمان
دلواپس تو مـي شوم كه كجاي قصه مان سكوت كرده اي
كه تو را نمـي شنوم !!!
دبستان : آخ جون معلم اسممونو می دونه
.
.
.
دانشگاه : یا اباالفضل استاد اسممونو می دونه !
اسمش را هر چه میخواهند بگذارند ...
من بوی تن تو را با تمام گلهای بهشت عوض نمیکنم !