یافتن پست: #اون

مهسا
مهسا
يه دختره هر روز دير مي رفت مدرسه. معلم ازش دليلشو پرسيد. دختره گفت : خانم هر روز صبح که من ميام مدرسه يه پسره تو راه هي دنبال من مياد. معلمه گفت: بهش کاري نداشته باش سرتو بنداز پايين و بيا. دختره گفت: خانم من که ميام، اون يواش يواش مياد !{-20-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 01:26
+3
مهسا
مهسا
يه مرده به رفيقش ميگه : ببين، من هر وقت با زنم دعوا مي كنم، هميشه حرف آخر رو من مي زنم و اون هيچي نميگه. رفيقش ميگه : بابا دمت گرم ، كارت خيلي درسته، حالا اون حرف آخر چيه؟ ميگم: "غلط كردم{-37-}{-37-}
دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 01:14
+4
مهسا
مهسا
پسره به مربی بدنسازیشون میگه: از کدوم دستگاه بیشتر استفاده کنم که هیکلم دختر کش بشه؟؟؟ مربی میگه: دستگاه خودپرداز کنار بانک !{-33-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 00:57
+5
امیرحسین
امیرحسین
@Malo0o0os گاهی برات مهم نیست فلانی چی نوشته ناخودآگاه تا اسمشو میبینی لایک میزنی چون اون آدمو دوست داری انگار با لایکت میخوای بهش بگی ببین تو هر چی میخوای بنویس، ولی فقط باش !!!
4 دیدگاه  •   •   •  1390/10/27 - 00:39
+3
gamer
gamer
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید… چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..! دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت) قلب دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..او
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:52
+2
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
میگم خواهرزادم داره شیر میخوره میگه شیر مامانشو؟ پ نه پ یه گاو خ[!]م بستیم دم در داره شیر اونو میخوره پـَـــ نــه پـَـــ
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:36
+3
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
به یکی گفتم اونایی که تاریخ تولدشون رو تو پروفایلشون نمیذارن یعنی دوست ندارن بگن؟میگه پـَـــ نــه پـَـــ میخوان تو جاهای خالی رو با کلمات مناسب پر کنی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 23:30
محسن رضایی ناظمی
محسن رضایی ناظمی
مامانم میگه خشک میشی گفتم واسه این که همش پای کامپیوترم؟ گفت پـَـــ نــه پـَـــ واسه اون گفتم که دیروز شستمت نگران نباشی بالاخره خشک میشی
دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:50
ronak
ronak
واقعا" دیگه همین مونده بود که بغل سوراخ توالت عکس بگیرین ! می گم تا اونجا که رفتی یه لبم از سوراخ توالتتون میگرفتی دیگه !!{-20-}
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:34
+3
-1
امیرحسین
امیرحسین
اون شبی با دوستم رفته بودم رستوان.... روبروی تخت ما یه دختر پسر نشسته بودن که پسره پشتش به تخت ما بود،معلوم بود با هم دوست هستند،اتفاقی چشمم به چشمه دختره افتاد.... قشنگ معلوم بود پسره عاشقه دخترست،دختره شروع کرد به آمار دادن،سرمو انداختم پایین....دفعه بعدی تحریک شدم با نگاه بازی کردیم. خلاصه یه کاغذ برداشتمو به دختره علامت دادم،با نگاهش قبول کرد،بلند شدن ،پسره جلو رفت که حساب کنه دختره به تخته ما رسید دستشو دراز کرد کاغذ رو گرفت براش نوشته بودم . . . . . . . . . .خیـــــــلی پستی همین.....
1 دیدگاه  •   •   •  1390/10/26 - 22:27
+3

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ