یافتن پست: #باران

reza
reza
پر است خلوتم از ياد عاشقانه ی او ** گرفته باز دل کوچکم بهانه ی او
نسيم رهگذر اين بار هم نياورده ** به دست قاصدکي نامه يا نشانه ی او
مسافران همه رفتند و باز جا ماندم ** کدام جاده مرا مي برد به خانه ی او؟
در اشتياق زيارت به خواب مي بينم ** کبوترانه نشستم بر آستانه ی او
منو دوبال شکسته، من و دودست نياز ** چگونه پر بکشم سمت آشيانه ی او؟
غروب ابري پاييز مي چکد در من ** پرم ز هق هق باران کجاست شانه ی او؟
دیدگاه  •   •   •  1390/12/18 - 15:21
+5
maryam
maryam
دعاي باران چرا؟
دعاي عشق بخوان!
اين روزها دلها تشنه ترند تا زمينها
خدايا کمي عشق ببار!
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 21:56
+4
tamanna
tamanna
روز را خورشيد ميسازد و روزگار را ما! ما را دل ميسازد و دل را عشق و عشق را اشك ميسازد و اشك را باران ميسازد پس عاشقانه باش و بمون بشين بايست هر كاري ميخواي بكن فقط عاشق باران باش و باران را تنها نزارو باران هم تورا تهنا نميزاره!!!!!!!!!!!{-29-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 21:10
+11
sasan pool
sasan pool
ديشب که باران آمد … ميخواستم سراغت را بگيرم …
اما خوب ميدانستم اين بار هم که پيدايت کنم ، باز زير چتر ديگراني . . . {-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}{-31-}
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 20:11
+4
benyamin
benyamin
زير باران گريه مي کردم آرام و بيصدا تو چتر را بالاي سرم گرفتي اما همچنان گونه هاي من خيس از گريه ماند ...!
و تو هرگز نفهميدي که چتر بايد بالاي دلم باشد نه روي سرم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 16:15
+4
maryam
maryam
زير باران گريه مي کردم آرام و بيصدا تو چتر را بالاي سرم گرفتي اما همچنان گونه هاي من خيس از گريه ماند ...!
و تو هرگز نفهميدي که چتر بايد بالاي دلم باشد نه روي سرم ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/17 - 15:57
+1
☺SAEED☻
☺SAEED☻
باران باش، که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش به یک معناست.
1 دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 19:33
+6
نیوشا
نیوشا
/چشمها را باید شست
/جور دیگر باید دید
/چترها را باید بست
/زیر باران باید رفت
دیدگاه  •   •   •  1390/12/16 - 12:11
+9
-1
maryam
maryam
باران کـه میبـارد......
دلـم بـرایت تنـگ تـر می شـود.....
راه می افـتم ...
بـدون چـتـر ...
من بـغض می کنـم ...
آسمـان گـریـه ...
دیدگاه  •   •   •  1390/12/15 - 18:04
+2
maryam
maryam
صدای شکستن فلبم را نشنیدی چون غرورت بیداد میکرد اشک هایم را ندیدی ، چون محو تماشای باران بودی ولی امیدوارم آنقدر در آینه مجذوب نشده باشی که حداقل زشتی دیو خود خواهیت را ببینی باشد که با دیگران چنان نکنی که با من کردی . . . . .
دیدگاه  •   •   •  1390/12/14 - 22:09
+2

تفکیک

جستجو برای
نوع پست توسط در گروه تاریخ